مبانی شریعت ۶ – اصول سه گانه دین یگانه

تمامی کسانی که به این سه اصل، خود را ملتزم می‌شمارند، متدین به «یک دین»‌اند، هرچند به شرایع گوناگون، وابسته باشند.

چکیده: در نخستین بخش «مبانی شریعت» (در سه قسمت) با عنوان «جایگاه انسان در هستی» نظریه‌ی «عدم برتری مطلق انسان بر سایر مخلوقات» اثبات شد. در بخش دوم به اختصار «انطباق دین با فطرت انسانی» مورد بحث قرار گرفت. در بخش سوم با عنوان «عقل تنها حجت آدمی» نویسنده از منظر خود اصول عقلانیت نظری و اصول عقلانیت عملی را بر شمرد.

در بخش چهارم «انسان و اصالة الاباحه‌ی عقلیه» تبیین شد که بهره‌گیری از همه‌ی مواهب طبیعت و توان آدمی، به حکم عقل مجاز است و جز با دلایل اطمینان‌آور، نمی‌توان آدمی را از چیزی محروم کرد. برای مباح و مجاز بودن، احتیاجی به مجوز نقلی نیست و اصالة الإباحه‌ی عقلیه کفایت می‌کند. شریعت تنها در منطقی الفراغ حکم عقل حق تشریع دارد.

در ششمین قسمت، بخشهای پنجم تا دوازدهم «مبانی شریعت» مورد مطالعه قرار می گیرد. بخش پنجم به اختصار این نکته تبیین می شود که عقل حجت مستقل و باطنی است و «پیامبر خدا حجت ظاهری و ثانوی» می باشد.

«تفاوت عنوان دین و شریعت» و «اصول سه گانه دین یگانه» به ترتیب ششمین و هفتمین بخش رساله را تشکیل می دهند. دین خدای‌یکتا «دینی یگانه» و مبتنی بر دو اصل نظری (ایمان به خدا و آخرت) و یک اصل عملی (عمل صالح) است. تمامی کسانی که به این سه اصل، خود را ملتزم می‌شمارند، متدین به «یک دین»‌اند، هرچند به شرایع گوناگون، وابسته باشند. شرایع گوناگون، در پی معرفی راهکارهای نظری و عملی برای رسیدن به «اهداف دین یگانه‌ی خدای یکتا» بوده و هستند.

در ضمن مباحث بخش هشتم «کتاب (قرآن) متن وحیانی شریعت» به این پرسش اساسی به تفصیل پاسخ داده می شود: چرا برخی از گزاره های ناظر به طبیعت یا تاریخ، که در قرآن آمده، امروزه نادرست از آب در آمده اند؟ آیا این گزاره ها ناظر بر فرهنگ زمان نزول وحی و در جهت تایید نظر عقلای وقت آمده است؟

در بخش نهم«هماهنگی کلی اندیشه» این نتیجه حاصل می شود که مراعات «اصل عدم تناقض» در مجموعه‌ی اندیشه، اعمّ از باورها (عقاید)، اخلاق و احکام (قوانین) یکی از معیار‌های اساسی برای تشخیص صحت و استواری یک اندیشه است.

بخش دهم به تشریح دو اصل خدا و آخرت اختصاص دارد. عمل صالح عنوان بخش یازدهم و «راهنمایی در مسائل اختلافی علت اصلی ارسال پیامبران» عنوان بخش دوازدهم است.

نویسنده اکنون در بخش مراقبتهای ویژه بیمارستان سینای تهران به دعای خوانندگان نیازمند است.

***

بخش پنجم

پیامبر خدا، حجت ظاهری و ثانوی

«خدای سبحان و صاحب شریعت (ص)و اولیاء خدا، با صراحت اقرار کرده اند که عقل، حجت مستقل باطنی است که خداوند برای بشر قرار داده است و «پیامبران الهی» و شرایع آنان، حجت ظاهری‌اند و تنها در منطقة الفراغ عقل، حق اظهار نظر دارند و در سایر موارد، موظف به تأیید و تأکید حکم عقل می‌باشند. بنا بر این، عقل ،حجت اصلی و اولی است و شرع، حجت فرعی و ثانوی».

 

تردیدی نیست که در هر پدیده‌ای، باطن اصل است و ظاهر باید درخدمت باطن باشد. این اقرار در مورد نسبت عقل و شرع، نکته‌ای است که در متون اولیه‌ی شریعت محمدی (ص) آمده است (ان لله علی الناس حجتین، حجة ظاهرة و حجة باطنة. فاما الظاهرة، فالرسل و الأنبیاء و الأئمة “ع “و اما الباطنة، فالعقول). خداوند دو حجت بر مردم دارد: حجت ظاهر و حجت باطن. اما حجت ظاهری رسولان و پیامبران هستند، اما حجت باطنی عقلهای ایشان است.

کار انبیا و شرایع، تعلیم حکمت به بشر و دعوت به اخلاق انسانی و نظم و قانون بوده است (یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمة) علم و حکمت، راه اصلی بهره گیری از عقل و خرد بشری است و مسئولیت اصلی پیام آوران الهی، یاری رساندن به بشر برای بهره گیری بهتر و بیشتر از سرمایه ی اصلی، یعنی عقل است: ارسل الیهم رسله و واتر الیهم انبیائه، لیستأدوهم میثاق فطرته… و لیثیروا لهم دفائن العقول (نهج البلاغه خطبه ۱) پس خداوند رسولانش را برانگیخت، و پیامبرانش را به دنبال هم به سوى آنان گسیل داشت، تا اداى عهد فطرت الهى را از مردم بخواهند، … و نیروهاى پنهان عقول آنان را برانگیزانند.

بخش ششم

تفاوت عنوان دین و شریعت

عنوان «دین» اعم از عنوان «شریعت» است. دین خدای‌یکتا «یگانه» است. یعنی وقتی از عنوان «دین» بهره می‌گیرد که «همه‌ی شرایع» را مورد توجه قرار می‌دهد. مثلا مقصود قرآن از عبارات؛ «ان الدین عند الله الإسلام=دین، نزد خدا، تسلیم شدن در برابر حق است» یا «فمن یبتغ غیر الإسلام دینا فلن یقبل منه=هرکس به دینی جز اسلام، ملتزم شود از او پذیرفته نمی‌شود»، همان «اسلام» است که در قرآن از قول «نوح، ابراهیم، اسحق، اسماعیل، یعقوب، فرزندان یعقوب، سلیمان، بلقیس، موسی، فرعون، عیسی و حواریون» نیز «اقرار، توصیه و التزام به آن» نقل شده است.

اما وقتی سخن از «شریعت» به میان می‌آید، صریحا به «تکثر شریعت‌ها» اقرار می‌کند و می‌گوید:؛ «لکل جعلنا منکم شرعة و منهاجا (المائده ۴۸) برای هر گروهی از شما، یک شریعت و راهی را قرار دادیم» و این جمله را «پس از شمارش شریعت‌های موسی، عیسی و محمد(علیهم صلوات الله)» می‌گوید تا معلوم شود که «راهکارهای مختلف شرایع، مباینتی با وحدت دین ندارد» و تاکید می کند که «اگر می خواستیم، همه ی شما را یک امت و تابع یک شریعت قرار می دادیم: ولو شاء الله لجعلکم امة واحدة» ولی تصریح می کند که «خداوند نخواست تا همه پیرو یک شریعت باشند تا هرگروه و امت شما را بوسیله ی شریعت خاص آن امت، بیازماید: ولکن لیبلوکم فیما آتاکم» (وأنزلنا إلیک الکتاب بالحق مصدقا لما بین یدیه من الکتاب ومهیمنا علیه فاحکم بینهم بما أنزل الله ولا تتبع أهواءهم عما جاءک من الحق لکل جعلنا منکم شرعة ومنهاجا ولو شاء الله لجعلکم أمة واحدة ولکن لیبلوکم فی ما آتاکم فاستبقوا الخیرات إلى الله مرجعکم جمیعا فینبئکم بما کنتم فیه تختلفون، المائدة ۴۸).

در قرآن کریم نیز تصریح شده است که «شرایع نوح، محمدبن عبدالله،ابراهیم، موسی و عیسی، از یگانه دین خدا سرچشمه گرفته و نسخه هایی مشترک و با تفاوت اندک، برای برپا داشتن دین یگانه و انس و الفت پیروان آن با یکدیگر را ارائه کرده اند» (شرع لکم من الدین ما وصى به نوحا والذی أوحینا إلیک وما وصینا به إبراهیم وموسى وعیسى أن أقیموا الدین ولا تتفرقوا فیه کبر على المشرکین ما تدعوهم إلیه الله یجتبی إلیه من یشاء ویهدی إلیه من ینیب. آیینی را برای شما تشریع کرد که به نوح توصیه کرده بود؛ و آنچه را بر تو وحی فرستادیم و به ابراهیم و موسی و عیسی سفارش کردیم این بود که: دین را برپا دارید و در آن تفرقه ایجاد نکنید! و بر مشرکان گران است آنچه شما آنان را به سویش دعوت می کنید! خداوند هر کس را بخواهد برمی‌گزیند، و کسی را که به سوی او بازگردد هدایت می‌کند‫. شورى ۱۳).

عبارت؛«شرع لکم من الدین: برآورده است برای شما شریعه ای از دین» و تصریح به اینکه «شریعت از دین برآمده و راهی به سوی آن است» نشان می دهد که بین عنوان «شریعت و دین» عموم و خصوص مطلق» است. یعنی هر شریعتی وابسته به دین خدا و نسخه ای از آن است ولی دین خدا مساوی با یک شریعت خاص نیست و می تواند از طریق شریعت های دیگر نیز در دسترس بشر قرار گیرد. خواه شریعت نوح باشد یا ابراهیم یا موسی و یا عیسی و یا محمدبن عبدالله (علیهم الصلاة و السلام).

از مرحوم استاد، آیة الله منتظری(رض) در تأیید این دیدگاه، بیانی روشن به ما رسیده است که؛ «اصولا عنوان و لفظ “شرع و شریعت” به معنای نهر یا راهی است که از یک رودخانه بزرگتر یا بزرگ راهی جدا می‎شود، به گونه ای که مناطقی خاص از آن بهره مند می‎شوند; و در اصطلاح نهر و راهی است که از بزرگراه یا رودخانه عظیم دین خدا سرچشمه می‎گیرد، و لذا در قرآن کریم آمده است : (لکل جعلنا منکم شرعة و منهاجا) “برای هر قوم از شما انسانها یک شریعت و راه قرار دادیم (المائده ۴۸)”. تفاوت شرایع صرف نظر از خصوصیات زمانی و مکانی، معلول کمال شرایع متأخر نسبت به شرایع متقدم است ; و لذا شریعت محمدی (ص) از سایر شرایع کامل تر است» (اسلام دین فطرت/۷۰۵).

اساس دین یگانه‌ی خدای‌یکتا، که تمامی پیروان شرایع؛ نوح، ابراهیم، موسی، عیسی و محمد (درود و سلام خدا بر همه‌ی آنان) و تمامی کتب آسمانی آن‌ها (صحف نوح، صحف ابراهیم، اوستا، تورات، زبور داود، انجیل و قرآن) به آن فرا‌خوانده و می‌خوانند، چیزی جز«ایمان به خدا، ایمان به آخرت (پندار نیک) و عمل صالح (گفتار و کردار نیک)» نبوده و نیست.

این سخنی است که به فراوانی در قرآن کریم آمده‌است. در یکی از این آیات آمده است که؛ «إِنَّ الَّذینَ آمَنُوا وَ الَّذینَ هادُوا وَ الصَّابِئُونَ وَ النَّصارى‏ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ عَمِلَ صالِحاً فَلا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ: کسانی که ایمان آورده‌اند (پیروان شریعت محمدی) و یهودیان و صابئیان و مسیحیان، هرکس که به خدا و آخرت ایمان آورده باشد و رفتار نیک داشته باشد، هیچ خوفی بر آنان نیست و هیچ اندوهی نخواهند داشت» (مائدة/۶۹).

همین عبارات (با اندکی تفاوت) در «آیه‌ی ۶۲ سوره‌ی بقرة» نیز تکرار شده است (إِنَّ الَّذینَ آمَنُوا وَ الَّذینَ هادُوا وَ النَّصارى‏ وَ الصَّابِئینَ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ عَمِلَ صالِحاً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ). کسانی که (به پیامبر اسلام) ایمان آورده‌اند، و کسانی که به آئین یهود گرویدند و نصاری و صابئان [= پیروان یحیی‌] هر گاه به خدا و روز رستاخیز ایمان آورند، و عمل صالح انجام دهند، پاداششان نزد پروردگارشان مسلم است؛ و هیچ‌گونه ترس و اندوهی برای آنها نیست.

بنا بر این، دین خدای‌یکتا «دینی یگانه» و مبتنی بر دو اصل نظری (ایمان به خدا و آخرت) و یک اصل عملی (عمل صالح) است. تمامی کسانی که به این سه اصل، خود را ملتزم می‌شمارند، متدین به «یک دین»‌اند، هرچند به شرایع گوناگون، وابسته باشند.

شرایع گوناگون، در پی معرفی راهکارهای نظری و عملی برای رسیدن به «اهداف دین یگانه‌ی خدای یکتا» بوده و هستند.

آنچه در قرآن کریم آمده است که؛ «إن الدّین عند الله الإسلام=همانا دین در نزد خدا، اسلام است» (آل عمران/۱۹) و یا «فمن یبتغ غیر الإسلام دینا فلن یقبل منه=کسی که جز اسلام را به عنوان دین خود بپذیرد، از او پذیرفته نمی‌شود» (آل عمران/۸۵) به اقرار خود قرآن، مفهوم آن مرادف با عنوان اختصاصی «شریعت محمدی(ص)» نیست، گرچه این شریعت، مصداق کاملی از آن است.

وقتی در قرآن کریم، به نقل از حضرت ابراهیم(ع) می‌خوانیم که؛ «وَ وَصَّى بِها إِبْراهیمُ بَنیهِ وَ یَعْقُوبُ یا بَنِیَّ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى‏ لَکُمُ الدِّینَ فَلا تَمُوتُنَّ إِلاَّ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ=توصیه کرد ابراهیم به فرزندان خویش و نوه اش یعقوب که؛ ای فرزندان من، خداوند برای شما این دین را برگزید، پس نمیرید مگر آنکه مسلمان باشید»(البقرة:۱۳۲) و بدون فاصله از یعقوب (اسرائیل) و فرزندانش (بنی اسرائیل) نقل می‌کند که؛ «أَمْ کُنْتُمْ شُهَداءَ إِذْ حَضَرَ یَعْقُوبَ الْمَوْتُ إِذْ قالَ لِبَنیهِ ما تَعْبُدُونَ مِنْ بَعْدی قالُوا نَعْبُدُ إِلهَکَ وَ إِلهَ آبائِکَ إِبْراهیمَ وَ إِسْماعیلَ وَ إِسْحاقَ إِلهاً واحِداً وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ: آیا شما حضور داشتید و شاهد بودید که یعقوب در هنگامه‌ی مرگ خویش از فرزندانش پرسید: چه چیزی را پس از مرگ من می‌پرستید؟ و آنان گفتند: خدای تو و پدران تو؛ ابراهیم و اسماعیل و اسحاق را می‌پرستیم، خدایی یگانه و ما به او تسلیم شده‌ایم و مسلمانیم» (البقرة:۱۳۳) آیا هیچکس تصور می‌کند که مقصود آنان از «مسلمانی» پیروی از شریعت محمدی(ص) باشد که هزار و چندصد سال بعد پدیدار می‌شود؟!!

همین عنوان در باره‌ی «نوح، لوط، موسی، عیسی، حواریون، سلیمان، بلقیس، فرعون و …» آمده است که با عبارات «اسلمت=اسلام آوردم یا تسلیم حق شدم» یا «انا من المسلمین=من از مسلمانانم» یا «توفنی مسلما=مرا مسلمان بمیران» و … از آن‌ها یاد شده است (نگاه کنید به آل‏ عمران:۵۲، المائدة:۱۱۱، یونس:۸۴ و ۹۰، یوسف:۱۰۱، النمل:۴۴، الذاریات:۳۶ و …).

در دو آیه‌ی قرآن، با صراحت آمده‌است که «ما کانَ إِبْراهیمُ یَهُودِیًّا وَ لا نَصْرانِیًّا وَ لکِنْ کانَ حَنیفاً مُسْلِماً وَ ما کانَ مِنَ الْمُشْرِکینَ: ابراهیم، نه یهودی بود و نه مسیحی، ولیکن بدون انحراف از نسخه‌ی فطری دین خدا و مسلمان بود و از مشرکان نبود»(آل‏ عمران:۶۷). در حقیقت، وقتی ابراهیم یهودی می‌شود که از شریعت موسی(ع) پیروی کند و حال آنکه چنین امری محال است، چرا که او قرن ها قبل از موسی از دنیا رفته است و به طریق اولی نمی‌توانست مسیحی شمرده شود و قطعا نمی‌توانست تابع شریعت محمدی(ص) شمرده شود. ولی با تمامی این مسائل، او را «حنیفا مسلما» می‌شمارد. این به آن خاطر است که «اسلام» نام «دین یگانه»ای بوده است که تمامی پیامبران خدا از ابتدای خلقت تا انتها، به آن دعوت می‌کرده‌اند و به همین جهت، گاه خدای رحمان آنان را «مسلمان» خوانده است و گاه از قول آنان آمده است که «مسلمان»اند.

در آیه‌ی دیگر می‌گوید؛ «وَ ما جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ مِلَّةَ أَبیکُمْ إِبْراهیمَ هُوَ سَمَّاکُمُ الْمُسْلِمینَ مِنْ قَبْلُ: خداوند برای شما در دین، بیچارگی قرار نداده است، این آئین پدر شما ابراهیم است، او شما را مسلمان نامیده است، قبل از آنکه این شریعت آمده باشد» (حج/۷۸).

تصریح به اینکه ابراهیم(ع) پیروان آئین خویش را «مسلمان» نامیده است و آگاهی قبلی از این نکته که «همه‌ی شرایع پس از او تابع شریعت ابراهیم بوده‌اند» و محمد مصطفی(ص) با دستور قرآنی؛ «اتّبع ملّة ابراهیم حنیفا= از آئین ابراهیم، که منطبق بر فطرت بشری است و انحرافی از آن ندارد، پیروی کن» (نحل/۱۲۳) نیز موظف به پیروی از او بوده است، روشن می‌کند که؛ «از نظر قرآن، تمامی پیروان شرایع الهی، حقیقتا مسلمان شمرده می‌شوند» هرچند نام خود را «یهودی، زرتشتی، صابئی، بودایی، مسیحی، یا چیز دیگری» بگذارند.

کمال شریعت محمدی و بحث خاتمیت

در آیه ی سوم سوره ی مائدة آمده است؛«الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الإسلام دینا: اکنون و در این روز دینتان را برای شما کامل کردم و نعمتم را بر شما تمام و کمال بخشیدم و راضی شدم که اسلام دین شما باشد». این آیه که از جمله ی آخرین آیات نازل شده بر پیامبر خدا (ص) است تأیید و تأکیدی بر خاتمیت وحی الهی و کامل شدن دین یگانه ی خداوندی (اسلام) با آخرین نسخه ی شرایع، یعنی شریعت محمدی (ص) است.

معنای صریح این کلام خداوندی این است که پس از این نقصی در دین خدا وجود ندارد و خداوند با این نسخه ی اخیر، نسخه های پبشین را به کمال رسانده و در حقیقت، دین خود را همراه با سایر نسخه ها و شرایع، به گونه ای کامل به بشریت معرفی کرده و نعمت «دین یگانه» را با این نسخه، کمال بخشیده و تام و تمام و کامل، ارائه کرده است. پس دیگر نقصی وجود ندارد تا بخواهد با نسخه ای جدید و پیامبری جدید به بشریت عرضه شود. این همان تبیین دقیق و کامل «خاتمیت پیامبر گرامی اسلام(ص)» است.

تذکر یک نکته در بحث ارتداد

بسیاری از فقیهان به روایت «من بدّل دینه فاقتلوه= کسی که دین خود را تغییر دهد، او را بکشید» بدون توجه به تفاوت معنادار دین و شریعت، حتی تبدیل شریعت را هم با تسامح، مصداق روایت دانسته و به آن فتوا داده اند، غافل از آنکه این دو عنوان را نمی توان یکی دانست و مطمئنا (حتی مبتنی بر رویکرد رایج فقهی در باب ارتداد، نمی توان چنین بی مبالاتی را از یک فقیه پذیرفت، چرا که در امر جان، احتمال هم منجّز است تا چه رسد به اطمینان از دوگانگی عناوین و وجود دلایل فراوان بر عدم ارتباط بحث ارتداد به صرف تغییر عقیده (به بحث ارتداد در سایت شریعت عقلانی مراجعه شود).

بخش هفتم

اصول سه گانه‌ی دین یگانه

مطابق نصّ قرآن «اساس دین بر سه اصل: ایمان به خدا، ایمان به روز رستاخیز و عالم آخرت، و لزوم عمل صالح آدمیان، استوار است».

البته راه رسیدن به «عمل صالح» که «تنها هدف عملی و دنیایی دین یگانه ی خدای یگانه برای انسان است» از روش‌ها و راه‌هایی می‌گذرد که عمدتا در «شرایع الهیه» به آن‌ها توجه و توصیه شده است ولی (به گمان من) منحصر در آن ها نیست.

اساس دین یگانه‌ی خدای یکتا، که تمامی پیروان شرایع؛ نوح، ابراهیم، موسی، عیسی و محمد (درود و سلام خدا بر همه‌ی آنان) و تمامی کتب آسمانی آن‌ها (صحیفه‌ی نوح، صحف ابراهیم، اوستا، تورات، زبور داود، انجیل و قرآن) به آن فرا خوانده و می‌خوانند، چیزی جز؛ «ایمان به خدا، ایمان به آخرت (پندار نیک) و عمل صالح (گفتار و کردار نیک)» نبوده و نیست.

این سخنی است که به فراوانی در قرآن کریم آمده است. در یکی از این آیات آمده است که «إِنَّ الَّذینَ آمَنُوا وَ الَّذینَ هادُوا وَ الصَّابِئُونَ وَ النَّصارى‏ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ عَمِلَ صالِحاً فَلا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ: کسانی که ایمان آورده‌اند (پیروان شریعت محمدی) و یهودیان و صابئیان و مسیحیان، هرکس که به خدا و آخرت ایمان آورده باشد و رفتار نیک داشته باشد، هیچ خوفی برآنان نیست و هیچ اندوهی نخواهند داشت» (مائدة/۶۹).

همین عبارات (با اندکی تفاوت) در «آیه‌ی۶۲ سوره‌ی بقرة» نیز تکرار شده است (إِنَّ الَّذینَ آمَنُوا وَ الَّذینَ هادُوا وَ النَّصارى‏ وَ الصَّابِئینَ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ عَمِلَ صالِحاً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ). کسانی که (به پیامبر اسلام) ایمان آورده‌اند، و کسانی که به آئین یهود گرویدند و نصاری و صابئان [= پیروان یحیی‌] هر گاه به خدا و روز رستاخیز ایمان آورند، و عمل صالح انجام دهند، پاداششان نزد پروردگارشان مسلم است؛ و هیچ‌گونه ترس و اندوهی برای آنها نیست.

بنابراین، دین خدای یکتا «دینی یگانه» و مبتنی بر دو اصل نظری (ایمان به خدا و آخرت) و یک اصل عملی «عمل صالح» است. تمامی کسانی که به این سه اصل، خود را ملتزم می‌شمارند، متدین به «یک دین»اند، هرچند به شرایع گوناگون، وابسته باشند.

شرایع گوناگون، در پی معرفی راهکارهای نظری و عملی برای رسیدن به «اهداف دین یگانه‌ی خدای یکتا» بوده و هستند.

بخش هشتم

کتاب(قرآن)، متن وحیانی شریعت

قرآن به عنوان متنی که لفظ و محتوایش از جانب خدای سبحان بر پیامبر خدا محمدبن عبدالله (ص) نازل شده و وحی الهی است، تنها سند و مدرک نقلی معتبری است که دست تحریف لفظی در آن راه نیافته و خدای رحمان آن را با لطف و رحمت خود، از دستبردها مصون داشته است.

مخاطب این قرآن، علاوه بر وجود پیامبر، مردمی بوده‌اند که از نظر علمی، در سطح بالایی نبوده‌اند. افرادی که از فرهنگ و تمدن نیز کمتر می‌دانستند. عصر نزول وحی را به عنوان «عصر جاهلیت» معرفی کرده‌اند و به همین جهت، عنوان «امّیّین» را بر آن‌ها نهاده‌اند. بنا بر این، متن قرآن به «لسان عربی مبین» که مقصود و مفهوم آیات آن برای مخاطبان عمومی، واضح و آشکار است(مبین) نازل شده است و درحد فهم عرفی مردم بوده و هست. پس همگان می‌توانند آن را به عنوان راهنمای عمل خود برگزینند.

البته باید توجه داشت که در این متن، آیات «متشابه» نیز وجود دارند که مفهوم آن‌ها در نگاه عرفی، نامشخص است و احتیاج به تفسیر علمی عالمان و راسخان در علم دارند.

روشن است که راه کسب علم و آموختن دانش، به روی همه باز است و بکارگیری تلاش و استعداد نیز در اختیار همگان قرار دارد. هرکس به میزان تلاش خود می‌تواند از این متن الهی، بهره‌برداری کند و دیگران را نیز بهره رساند.

برخی از عالمان شریعت با استناد به سخن پیامبر خدا(ص) در حدیث «ثقلین» که فرمود: «إنی تارک فیکم الثقلین … إن تمسکتم بهما لن‌تضلوا= من در بین شما دوچیز گرانسنگ باقی می‌گذارم … اگر به هردوی آن‌ها تمسک کنید، هرگز گمراه نمی‌شوید» (الشیخ الطوسی، اختیار معرفة الرجال ۲ / ۴۸۵) ادعا کرده‌اند که مفهوم آن حکم می‌کند که؛ «اگر به یکی از آن‌ها تمسک کنید، حتما گمراه خواهید شد». آنان نتیجه گرفته‌اند که «تمسک به قرآن» به تنهایی، سبب گمراهی می‌شود.

این برداشتی نادرست و غیر منطقی از سخن پیامبر خدا(ص) است. این قضیه از نظر منطقی، اگر به قضیه‌ی حملیه‌‌ای از نوع موجبه‌ی کلیه، که می‌گوید: «هر کس به هردو مورد قرآن و عترت تمسک کند، هدایت می‌شود» تحویل شود، نقیض آن «سالبه‌ی جزئیة»ای خواهد بود که می‌گوید: «بعضی از کسانی که به هردو مورد تمسک نمی‌کنند، گمراه می‌شوند». پس برخی از افرادی که به هردومورد تمسک نمی‌کنند، گمراه نمی‌شوند. به عبارت دیگر «امکان هدایت کسی که تنها به قرآن تمسک می‌کند» وجود خواهد داشت، حتی اگر به «عترت» مراجعه نکند.

طبیعی است که هرچه از زمان نزول وحی دورتر می‌شویم و تفاوت‌های فرهنگی بیشتر می‌شود، امکان دست‌یابی به مراد و مقصود شریعت مصطفی در عصر نزول وحی، کمتر خواهد شد. مطمئنا درک برداشت ها و تفسیرهایی که مخاطب اصلی وحی، یعنی پیامبر خدا، از قرآن و مقصود خداوند داشت، در گرو اطلاعاتی است که از بیانات و رفتار‌های ایشان به ما رسیده و می‌رسد. گذر زمان (در فاصله‌ی زمانی عصر حضور پیامبر تا دهه های اخیر) موجب نابودی برخی کتاب‌ها و تفاسیر پیشینیان شده است و یا برخی از اطلاعات شفاهی را از صفحه‌ی اذهان پیروان متأخر زدوده است. این کمبودها، سبب دشواری‌ها و اختلافات گوناگونی در تفسیر قرآن شده و می‌شود که تشخیص راه هدایت را دشوار می‌سازد.

راه برون رفت از این دشواری، اعتماد به نقل‌های معتبری است که اینجا و آنجا از زبان معاصران پیامبر و اصحاب ایشان به ما رسیده است. به همین منظور باید به چند نکته توجه کنیم:

الف) با توجه به اینکه پیامبر خدا (ص) برخی از یاران خویش را برای نوشتن وحی تشویق کرده و به برخی از آنان در تفسیر کلام خدا و کشف حقایق شریعت و جزئیات مطلوبات خداوندی به صورت خاص، توجه ویژه ای داشته و به صورت عام نیز سخنانی در تفسیر مقصود شریعت بیان کرده است، برای فهم قرآن باید به بیانات پیامبر خدا نیز توجه شود. این توصیه‌ی خود قرآن است که «ما آتاکم الرسول فخذوه و ما نهاکم عنه فانتهوا: آنچه را رسول خدا از معارف الهی به شما ارزانی می‌دارد، بپذیرید و آنچه را منع می‌کند، از آن بپرهیزید»(الحشر ۷).

بنابراین در توضیح کلیات اعتقادی، اخلاقی و احکامی که در قرآن آمده است، سخنان بسیاری از پیامبر خدا نقل شده است که مطابق متن قرآن، باید به آن‌ها توجه جدی داشت و در مسائل نظری آن اندیشید و مسائل عملی آن را نیز مبنای رفتار خود قرار داد.

ب) تردیدی نیست که علی بن ابی طالب(ع) در بین یاران پیامبر(ص)، نزدیکترین یار و یاور او بوده و بیشترین معاشرت و قرابت را با وی داشته و در هنگامه‌ی «عقد اخوت بین هر دو نفر از مسلمانان» که با توجه به میزان علاقه و قرابت فکری آنان توأم بوده است، به عنوان «برادر رسول الله» مفتخر شده و از نظر علم دین و شریعت، اعلم یاران نبی مکرم اسلام بوده است.

با توجه به این نکته، ترجیح نقل و بیان امیر مؤمنان و وارثان علم او(ع)، در مسائل مربوط به تفسیر قرآن و شریعت، بهنگام تعارض با نظریات و نقل‌های دیگران، روشی منطقی است. (البته پس از بررسی مطلب از نظر عقل و عدم مغایرت با فهم عقلانی از شریعت محمدی”ص”).

پ) ترتیب منطقی استدلال در فهم مطالب قرآن، (به گمان من) عبارتند از یکم؛ انطباق با عقل و استدلالات عقلی و علمی. دوم؛ فهم عرفی، خصوصا در آیات محکم قرآن (که اکثر آیات را شامل می‌شود). سوم؛ انطباق با نقل معتبر.

ت) برداشت های علمی و روشمند از قرآن، اختصاص به قشر یا گروه خاصی ندارد. این برداشت ها، تا هنگامی که مبتنی بر روشهای پذیرفته شده‌ی علمی باشند، مورد احترام‌اند و برای صاحبان خویش، حجت خواهند بود. بنا بر این، قرائت‌های متفاوت را به عنوان واقعیتی غیرقابل‌انکار، باید پذیرفت.

ث) دانستن زبان عربی و آگاهی از قواعد آن در حد بالا و آگاهی اجمالی از ادبیات تخصصی عرب، شرط اصلی برای برداشت های روشمند و علمی از قرآن است. بررسی تاریخ و شأن نزول آیات و آگاهی از فرهنگ رایج اهل حجاز، در زمان نزول وحی و دانش اجمالی نسبت به تاریخ تفسیر و نظریات مفسرین (خصوصا در قرن اول تا سوم هجری) که موجب درک کامل‌تری از فرهنگ عصر نزول وحی و زمان‌های نزدیک به آن است، لازمه ی تفسیری علمی و روشمند است.

ج) آگاهی کافی از اندیشه‌های الهی و یا بشری پیش از اسلام و سنت‌ها و باورهای تاریخی آنان، نقش بسیار مهمی در کشف مقصود آیات قرآن دارد. چرا که بسیاری از مطالب موجود در قرآن، مبتنی بر پیش‌فرض‌ها و فرهنگ زمان نزول وحی و دیدگاه‌ها و آداب و سنن مشرکان و اهل‌کتاب بوده است.

وصیت نامه‌ی امیر مؤمنان علی(ع) که می‌گوید: «الله الله فی القرآن، فلایسبقکم الی العمل به احد غیرُکم…ثم لم‌یزل یقول: لا اله الا الله، لا اله الا الله، حتی قبض صلوات الله علیه و رحمته» (کافی۷/۵۱). «خدا را! خدا را! درباره قرآن مبادا کسى به عمل‏ کردن بدان بر شما سبقت جوید…. سپس دائما می گفت معبودی جز الله نیست تا جان داد، درود و رحمت خداوند بر او باد». همین متن در کتاب «تحف العقول/۱۹۸» با کمی تفاوت آمده است: «لا‌یسبقنکم الی العلم به غیرُکم». فتّال نیشابوری نیز در کتاب «روضة الواعظین» همان نقل «کافی» را آورده است.

این وصیت امیرمؤمنان(ع) تأکید می‌کند که «عمل به مجموعه‌ی قرآن» از نظر شریعت محمدی(ص) اصالت دارد و آدمی را از انحراف و گمراهی بازداشته و بدون شک او را به راه حق، راهنمایی می‌کند. از طرفی، هشدار می‌دهد که «مبادا غیر‌مسلمانان در عمل به قرآن از مسلمانان پیشی‌گیرند». این هشدار، مطمئنا بی مورد نبوده است و امکان منطقی «سبقت غیر‌مسلمانان بر مسلمانان در عمل به مفاد قرآن» وجود داشته است. یعنی ممکن است کسانی بدون اعتقاد به قرآن و با تکیه بر عقلانیت خویش، مفاد قرآن را (که منطبق بر عقلانیت است) پیش و بیش از مسلمانان مورد عمل قرار دهند.

علی‌بن‌ابی‌طالب(ع) در سخنی دیگر، شأن نظری قرآن را بیان می‌کند. اینکه «قرآن، حکمتی است که دیده‌ها و شنیده‌ها را جهت می‌دهد و نیاز فکری بشر را برآورده می‌کند و هدایتگر بشر به سوی خدا است». علی(ع) می‌گوید:

«و اعلموا أنه لیس من شئ إلا و یکاد صاحبه یشبع منه و یمَلّه إلا الحیاة فإنه لا یجد له فی الموت راحة. و إنما ذلک بمنزلة الحکمة التی هی حیاة للقلب المیت، و بصر للعین العمیاء، و سمع للأذن الصماء و ریّ للظمآن و فیها الغنى کله و السلامة. کتاب الله تَبصرون به، و تنطقون به، و تسمعون به و ینطق بعضه ببعض، و یشهد بعضه على بعض. لایختلف فی الله ، و لایخالف بصاحبه عن الله» (نهج البلاغة ۲/۱۶ و ۱۷،شرح: شیخ محمد عبده).

«آگاه باشید در دنیا چیزى نیست مگر این که صاحبش بزودى از آن سیر و ملول مى‏شود، جز حیات و زندگى که انسان در فقدان آن راحتى احساس نمى‏کند، و این همانند حکمت و دانش است که حیات قلبهاى مرده محسوب مى‏شود و بینائى براى چشمهاى نابینا است، و شنوائى براى گوش‏هاى ناشنوا، و براى تشنه‏گان آبى است گوارا، در آن همه سلامت و بى‏نیازى است. این کتاب خدا است که با آن مى‏ توانید حقایق را ببینید و با آن سخن گوئید و بوسیله آن بشنوید، بعضى از آن از بعضى دیگر سخن مى‏گوید و برخى گواه برخى دیگر است.»

قرآن قرین حکمت است (یُعَلِّمُهُم الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ/ الجمعة:۲ وَ أَنْزَلَ اللَّهُ عَلَیْکَ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ/ النساء: ۱۱۳) و به همین دلیل، قلب مرده را زنده و چشم نابینا را بینا و گوش کر را شنوا و تشنه را سیرآب می‌کند و همه‌ی این منافع سبب بی‌نیازی و سلامت آدمی می‌شود.

راه آن نیز «بهره‌گیری از مجموعه‌ی آیات قرآن» و پرهیز از «جدا‌سازی‌های نابجای آیات آن از یکدیگر» است، چرا که برخی از آیات، آیات دیگر را تفسیر کرده و به سخن می‌آورد و برخی آیات، گواه آیات دیگر قرار می‌گیرند (ینطق بعضه ببعض، و یشهد بعضه على بعض).

قرآن در مورد خدا، سخنانی منسجم و هماهنگ دارد و گوناگونی در آن دیده نمی‌شود. قرآن، همراه و اعتماد کننده‌اش را از خدا دور نمی‌سازد و او را در مسیری روشن، به خدا می‌رساند (لایختلف فی الله، و لایخالف بصاحبه عن الله).

بنا بر این سخن امام(ع) و برخلاف برخی تبلیغات منفی رایج، اعتماد کردن افراد به قرآن و عمل به مفاد مجموعه‌ی آن، مطمئنا آدمی را از مسیر خدا و حقیقت دور نمی‌کند و موجب نجات آدمی خواهد بود. مقصود از «حجیت قرآن» چیزی جز «صحت استدلال به آیات قرآن» (با توجه به مجموعه‌ی آیات) در مقام عمل و اندیشه‌های دینی نیست.

یک پرسش اساسی

چرا برخی از گزاره های ناظر به طبیعت یا تاریخ، که در قرآن آمده، امروزه نادرست از آب در آمده اند؟ آیا این گزاره ها ناظر بر فرهنگ زمان نزول وحی و در جهت تایید نظر عقلای وقت آمده است؟

در نوشته‌ها و مصاحبه‌های برخی از اهل دانش و حتی صاحب نظران، پرسش‌هایی از این گونه به فراوانی دیده می‌شود. در این مختصر، صرفا به چند نکته اشاره می‌کنم؛

یکم؛ قرآن خود به پیامبران (و پیروان ایشان) دستور داده است که «و جادلهم بالتی هی احسن: با آنان به بهترین گونه، مجادله کن». همه‌ی اهل نظر و منطق می‌دانند که در «مجادله» باید از گزاره‌هایی بهره گرفت که مورد قبول طرف مقابل بحث باشد، خواه شما آن گزاره‌ها را پذیرفته باشید و یا نپذیرفته باشید. در حالت دوم (که آن گزاره را نپذیرفته باشید) در حقیقت به طرف مقابل بحث خود، ارفاق می‌کنید و فرض را بر صحت مدعای او قرار می‌دهید. در این صورت، اگر بتوانید نتیجه را به نفع «ادعای اختلافی خویش با او» به پایان ببرید، قوت علمی شما و برتری استدلال شما بر او به اثبات می‌رسد و طرف مقابل نیز وادار به اقرار به شکست می‌شود.

اگر در استدلال، صرفا بر گزاره‌های مورد قبول خود پافشاری کنید و از آن‌ها بهره گیرید و کاری به عدم پذیرش طرف مقابل نسبت به گزاره‌های استدلالی خود نداشته باشید، اولا؛ بحث و نزاع صغروی می‌شود و ثانیا؛ به نتیجه‌ی قانع کننده‌ای برای رقیب فکری شما منتج نخواهد شد.

دوم؛ محمدبن عبدالله (ص) باید راه اقناع مردمی را درپیش می‌گرفت که جابه جا، با او و آموزه‌های شریعت او مخالفت کرده و او را «مجنون، شاعر، ساحر و امثال آن» می‌خواندند. او باید از گزاره‌های مناسب مورد قبول مخالفان بهره می‌گرفت تا راه نفوذ در جامعه‌ی بسته‌ی جاهلی را بگشاید و مفاهیم اصلی مورد نظر خود (مثل توحید، معاد، اخلاق، انسانیت، تفکر و تعقل، عدالت و حریت) را از این مسیر تنگ و دشوار به اذهان سنگواره‌ی مردم سنگ پرست آن روزگار بکوبد تا بلکه به خود آیند و اندکی تفکر کنند.

هیچ عاقلی مجاز نمی‌شمارد که یک انسان تنها و بدون یار و یاور، در این جنگ نابرابر، جبهه‌های جدید و متکثری را در برابر خود و مخاطبان خود بگشاید و بر عدد مخالفان سرسخت خود بیافزاید و مثلا منجمان و طبیبان را نیز به مبارزه بطلبد و بدون توجه به محدودیت‌های بی‌شمار آن روزگاران، خود را درگیر نقض و ابرام «هیئت بطلمیوسی» و هزاران اعتقاد صحیح یا ناصحیح تجربی آن زمان کند. سکوت او نسبت به صحت یا عدم صحت آن نظریات، نمی‌توانست «تشویق کننده» ارزیابی شود.

علاوه بر آنکه اساس دعوت او، ناظر به این جهات زندگی بشری نبوده و نیست. او آمده است تا «بردگی فکری آدمیان» را درمان کند و از شر «اشراف غیر شریف» نجات بخشد. او می‌خواهد آن همه خدایان سنگی نا منعطف را با «یگانه خدای لطیف خبیر بی نیاز از آدمیان و بی نیاز از عبادت‌های غیرعقلانی ایشان» جایگزین کند و آنان را به اخلاق نیک و انسانیت فراخواند. اگر فرصتی می‌داشت، باید پس از آن به «بردگی جسمی» آدمیان برای همیشه پایان می‌داد که چنین فرصتی نیافت.

آیا انصاف است که در این فرصت اندک، که هرگز حسرت آن را برای ساعتی فراموش نکرد، خود را درگیر مسائلی می‌کرد که امکان اثبات صحت و سقم تجربی آن را برای مخاطبان خویش نداشت؟!! به گفته‌ی امیر مؤمنان علی بن ابی طالب(ع) آخرین جمله‌ای که بر زبان پیامبر خدا(ص) جاری شد و جان به جان آفرین تسلیم کرد این بود که؛«از خدا بترسید در باره‌ی حق دو گروه از آدمیان؛ زنان و بردگان». آیا این سخن آخر پیامبر رحمت، فریاد شکسته در گلوی او از حسرت کمبود فرصت برای احقاق تمامی حق این دو گروه آدمی نبود؟!!

آیا در برابر این مسئولیت‌های سنگین انسانی و عقلانی برجای مانده، او حق داشت که خود را درگیر دعوای پایان ناپذیر و غیرقابل‌اثبات با شبه‌عالمانی کند که خود را دارای دانش هیئت و نجوم و طب می‌دانستند و بسیاری از آنان حقیقتا فاقد جایگاه علمی بودند. علاوه بر آنکه پیامبر هم از اثبات مدعیات علمی (بر فرض که می‌دانست و یا لازم بود بداند) بخاطر نبودن امکانات لازم برای اثبات در آن زمان، عاجز بود. از طرفی «کلام خدا» نیز با تأکید مکررش در قرآن بر «لزوم سخن گفتن با آدمیان در اندازه‌ی فهم و شعور آنان»، به مراعات توان درک مخاطبان فرا می خواند و محمدبن عبدالله(ص) نمی‌توانست به نقض این رویکرد پرداخته و چیزی بگوید که فاهمه و واهمه‌ی مردم را دچار تشتت کرده و از توجه به غرض اصلی خداوند سبحان، باز دارد.

سوم؛ آنچه البته مانع حقیقی برای رساندن پیام الهی به بشریت بود، باید خدای سبحان دانش مقابله و راه غلبه بر آن را به پیامبرش می‌آموخت و نشان می‌داد تا با کنار زدن آن موانع، راه رشد را به آدمیان نشان دهد.

بنا بر این، عقلا چاره‌ای برای پیامبر خدا نمانده بود جز آنکه از این مسیر محدود انسانی عبور کند و دائما در تنزیل و تنزل باشد و تفسیر و تبیین خویش از کلام خداوندی را در مرتبه‌ی فهم بشری قرار دهد تا راهی به دهی گشاید و یکی را به یکتایی رساند.

همان گونه که خداوند سبحان نسبت به تنزل و تنزیل مکرر کلام خویش در سطح فهم بشر اقدام کرده و به آن فراخوانده است.

چهارم؛ بحث احکام شریعت که همچون قوانین موجود در سایر جوامع، صرفا برای تنظیم زندگی مناسب و ایجاد نظم و زمینه‌سازی مناسب برای رشد و تعالی مادی و معنوی بشر تشریع شده‌اند، تابع شرایط متعدد زندگی بشری بوده و هست. شریعت محمدی(ص) در آغاز تاریخ بشریت پدیدار نشده است تا مجبور باشد خود به تأسیس همه‌ی قوانین اقدام کند. بشر قبل از زمان بعثت پیامبر خاتم، همه‌ی نیازهای خود را مبتنی بر شرایع پیشین و یا اندیشه‌های درست و نادرست بشری تأمین می‌کرد. طبیعت بشری و فطرت او، در بسیاری موارد، راه درست را به آنان نشان داده بود. ازدواج، حکومت، خرید و فروش، خوردنی‌ها و آشامیدنی‌ها، قرض، اجاره، مجازات‌های گوناگون و … همه و همه قبل از شریعت محمدی(ص) وجود داشت و تنها در چند و چون آن اندک تغییراتی را از سوی شارع، می‌توان مشاهده کرد.

اگر مشکلاتی وجود داشت که داشت، مربوط به تعدی و تجاوز بشری از نسخه های فطری و طبیعی بود و به همین جهت، «اسلام» به عنوان تنها دین خدای یگانه که «مبتنی بر فطرت انسان» است، شرایع مختلفه‌ی «نوحی، ابراهیمی، موسوی، مسیحی و محمدی» را برای تبیین و توضیح و تصحیح راهکارها به سمتی مناسب با فطرت بشری، تشریع کرد و با «آموزه‌های پیامبرانی چون؛ زرتشت، بودا و کسانی که نام آن‌ها در کتاب‌های مقدس آمده و یا نیامده است» به ترویج آن در مجامع مختلف بشری پرداخت.

رویکردهای اصیل تمامی یا اکثر این شرایع، توحیدی است و اعتقاد به عالم دیگر در آن آشکار است. اگر در آیین بودا سخنی از خدا نیامده است، درست به این خاطر بوده که مردم آن سرزمین، از کثرت خدایان، نسبت به لفظ و مفهوم خدا اشباع شده بودند و مشکل اصلی آنان اعتقاد به خدا نبود بلکه مشکل اصلی، کمبود شدید معنویت در روابط انسان با همنوعان و مجموعه‌ی هستی بود.

آری می‌توان مدعی شد که در این امور نیز شریعت محمدی(ص) در بسیاری از آموزه‌های اعتقادی با سایر شرایع همنوا است و سخن تازه‌ای نیاورده است و تنها به یادآوری اندیشه های صحیح پیشین پرداخته و اگر توضیحی لازم داشته، آن را افزوده و تکمیل کرده است. به همین جهت قرآن را با عنوان «ذکر» یعنی «یادآور» معرفی کرده است.

البته رشد رویکردهای مشرکانه و نشستن غبار آن بر اندیشه‌ی برخی یهودیانی که «عزیر» را پسر خدا خوانده بودند و مسیحیانی که «مسیح» را پسر خدا خوانده بودند و تثلیث معروف را بیان می‌داشتند، سبب شد تا خدای رحمان، مجددا توحید خالص را یادآوری کند و همگان را به آن فراخواند.

بخش نهم

هماهنگی کلی اندیشه

هراندیشه‌ای باید از «انسجام و هماهنگی درونی» برخوردار باشد و اجزاء مختلف آن، باید «مکمل» یکدیگر باشند. نمی‌توان به اندیشه‌ای دل‌بست که نامنسجم و ناهماهنگ است و دچار «گسست درونی» است. پیدایش تناقض در یک اندیشه، سبب «بی‌ارزش‌بودن» آن اندیشه می‌شود و آن را از «عقلانیت» تهی می‌سازد.

شریعت محمدی(ص) نیز تابع این ملاک کلی است. بنا بر این در تبیین و تفسیر آن نباید از آموزه‌هایی بهره‌گرفت که انسجام درونی آن را مخدوش‌کرده و تناقض را به آن تحمیل می‌کند. التزام علمی و عملی به این اصل تعیین کننده، روش علمی خاصی را تجویز می‌کند که در «مبانی احکام شریعت» می‌گنجد و در هنگامه‌ی کشف و استنباط حکم شرعی، الزاما باید مراعات گردد.

مراعات «اصل عدم تناقض» در مجموعه‌ی اندیشه، اعمّ از باورها (عقاید)، اخلاق و احکام (قوانین) یکی از معیار‌های اساسی برای تشخیص صحت و استواری یک اندیشه است. بنا بر این پذیرش کوچک‌ترین تناقض در رویکرد و برداشت از این مجموعه، نشانه‌ی عدم صحت آن رویکرد و برداشت خواهد بود.

استاد بزرگوار ما، علامه ی کم نظیر معارف دینی و شریعت محمدی، آیة الله منتظری (رحمة الله علیه) در این باره در کتاب «اسلام دین فطرت»تأیید کرده است که« دین که دستورات خود را مبتنی بر فطرت ارائه کرده است، نمی تواند در درون خود ناهماهنگی داشته باشد; چرا که بی نظمی و اختلال برخلاف فطرت است.

امیر مؤمنان (ع) از رسول خدا(ص) نقل می‎کند که : “اذا اتاکم الحدیث متجاوبا متفاوتا، فما یکذب بعضه بعضا، فلیس منی و لم اقله و ان قیل قد قاله ، و اذا اتاکم الحدیث یصدق بعضه بعضا فهو منی و أنا قلته” “وقتی گفتاری متفاوت و متعارض پیش شما آوردند توجه کنید، آنچه را که متضاد و به گونه ای است که برخی از آن بعضی دیگر را تکذیب می‎کند از من نیست و من آن را نگفته ام، اگر چه گفته شود که پیامبر گفته است ; و اگر بعضی از گفته ها دیگر گفته ها را تأیید و تصدیق می‎کرد از من است و من آن را گفته ام .”

از امام رضا(ع) نیز نقل شده است که : “… انا عن الله و عن رسوله نحدث و لانقول قال فلان و فلان فیتناقض کلامنا. ان کلام آخرنا مثل کلام اولنا و کلام اولنا مصدق لکلام آخرنا فاذا اتاکم من یحدثکم بخلاف ذلک فردوه علیه” “… ما از خدا و رسول او نقل می‎کنیم و نمی گوییم فلانی و فلانی چنین گفته اند تا گفتارمان متناقض باشد; همانا گفتار آخرین ما مثل گفتار اولین ماست، و کلام اولی تأیید کننده گفتار آخری ماست . پس اگر کسی چیزی برخلاف آن آورد و نقل کرد آن را نپذیرید.”

در قرآن کریم نیز آمده است که : «و لو کان من عند غیر الله لوجدوا فیه اختلا فا کثیرا: اگر قرآن از جانب غیر خدا می‎بود، اختلاف و تناقض زیادی در آن پدیدار می‎شد». با توجه به این امور، تشخیص ضرورت هماهنگی احکام شرع باید مورد توجه قرار گیرد، و با این ملاک محکم، احکام فقهی و نظریات فقها و قوانین موجود بازنگری و تنظیم شود».

استاد (ره) در جایی دیگر تأیید می کند که؛« اصل در فروع احکام، انسجام هر حکمی با سایر احکام و باورهای دینی و تناسب و هماهنگی آن در یک مجموعه منظم و با قاعده است ; و اگر به گونه ای باشد که سایر احکام را مورد تعرض قرار داده و به تعارض و تناقض با دیگر باورها و احکام و اهداف دین منجر شود، خود دلیل بر عدم انطباق آن با منظور شارع مقدس و غیرشرعی بودن آن حکم است». (اسلام دین فطرت/۷۰۲).

عدم التزام عملی بسیاری از فقهاء به لوازم منطقی مبانی پذیرفته شده‌ی خویش (در مقام بیان فتاوی) و فاصله گرفتن نسخه‌های تجویزی ایشان از «نسخه‌ی اصلی شریعت (که منطبق بر فطرت و سرشت انسانی است)» و غلبه و تسلط فرهنگ غیرعلمی و علائق و عادات رسمی غیرشرعی در جوامع اسلامی، عملا به عدم گسترش شایسته‌ی فرهنگ عقلانی در این جوامع منجر شده است.

مثلا در مورد «طهارت یا نجاست اهل کتاب» دو فتوای متناقض در دو مبحث فقهی «لزوم تغسیل مماثل» و «طهارت و نجاست» در بین فتاوی گروه زیادی از فقهای‌شیعه دیده می‌شود. از یک‌سو به «نجاست اهل کتاب» فتوا داده‌اند و از سوی دیگر به «لزوم تغسیل مماثل اهل کتاب، در تغسیل میت مسلمان» فتوا داده اند.

تعداد کمی از فقهائی که قائل به «نجاست اهل کتاب»اند، متوجه این تناقض شده اند و به همین دلیل، فتوای متفاوتی دارند.

در هرحال، پیدا کردن فقیهی که در تمامی ابواب فقه دارای نظریاتی هماهنگ باشد و نگاه او به مجموعه‌ی احکام شرعی، نگاهی منظومه‌ای باشد، بسیار دشوار است. مرحوم شهید آیت الله محمد باقر صدر، در کتاب «اقتصادنا» به این حقیقت که فتاوی فقهاء، ناظر به‌هم نبوده و بیشتر به عنوان وظایف فردی مورد توجه قرار گرفته، اعتراف می‌کند. مرحوم آیت الله نائینی در بخشی از بحث‌های اصولی خود تصریح کرده است که «احکام فقهی، متشتت و پراکنده و غیرمرتبط با هم‌اند. گاه مسائل مشابه دارای احکام مختلف و مسائل مختلف دارای احکام مشابه هستند» .

البته، پیدا کردن فقهی که مبتنی بر نگاه مجموعه‌ای به شریعت محمدی(ص) باشد، دور از دسترس نیست و تنها محتاج بازبینی و بازخوانی عقلانی متون اولیه و ثانویه‌ی شریعت و التزام به مبانی پذیرفته شده و نتایج علمی است.

خلاصه‌ی کلام این است که؛ تلاش‌های علمی و فرهنگی بسیاری برای رسیدن به حقیقت شریعت (یا دین) لازم است که «نقد و بازاندیشی و باز نگری درگفتمان دینی» قدمی استوار در راه رسیدن به آن مقصد است.

بخش دهم

خدا و آخرت

دو اصل نظری «دین یگانه‌ی خدای یکتا» اعتقاد و ایمان به «خدا و روز جزا» است. شریعت محمدی (ص) مبتنی بر «توحید و معاد» است. خالق هستی، هنگامی با صفات و اسماء «قادر، عادل، حکیم و علیم» تجلی حقیقی می‌یابد که عالمی پس از این عالم(دنیا) وجود داشته باشد تا مظهر حقیقی «قدرت، عدالت، حکمت و علم» او باشد. این دنیا، تاب تجلی تام و تمام (یا کامل‌تر) این اسماء و صفات الهی را ندارد.

توحید

۱- اصولا اظهار نظر قطعی در مورد «خدا» و کیفیت وجود او برای آدمیان، از نظر منطقی «ناممکن» است. چرا که خدای عارف و فیلسوف و متکلم، موجودی «بی‌نهایت» است و تمامی صفات و افعال او نیز همچون وجودش، نامحدود و بی‌انتها است. اما انسانی که در باره‌ی خدا می‌اندیشد و می‌خواهد از ذات یا صفات یا افعال او گزارش دهد، موجودی «با نهایت و محدود» است. آشکار است که هر چه ظرف وجودی آدمی را وسیع بدانیم (حتی کامل ترین انسان در مجموعه‌ی هستی) درک او از حقیقت وجود خدا و ذاتیات او، درکی شدیدا محدود خواهد بود.

بدون «احاطه‌ی علمی» بر چیزی، نمی‌توان آن را «به صورت کامل» درک کرد. باید «حدود» هرچیزی را دانست تا به آن «معرفت تفصیلی» پیدا کرد و تردیدی نیست که «احاطه ی تفصیلی محدود بر نا‌محدود، عقلا ممتنع است». تنها چیزی که می‌تواند در دسترس بشر قرار گیرد، احاطه و معرفت «اجمالی» از خدا است.

۲- بشر با تمام دانش حصولی و حضوری‌اش، تنها جلوه‌هایی از جلوات ذات احدیت را مشاهده می‌کند و شعاعی از «نور مطلق» را می‌تواند تحمل کند. این محدودیت در همه‌ی نشآت وجودی انسان در دنیا و آخرت باقی می‌ماند و تنها دستخوش تحول و تعالی می‌شود ولی علو او چندان نخواهد بود که «علی اعلی» را به محدوده‌ی وجود خویش محدود سازد. اگر به داستان موسی و بزرگان بنی اسرائیل در قرآن و تجلی نور بر کوه و بیهوش شدن آنان توجه کنیم و آن را صرفا بیان تاریخ نبینیم، درک این سخن بر ما آسان می‌شود.

۳- تصویر عارفانی چون ابن‌عربی یا عطار و ابو سعید و بایزید و خرقانی و حلاج یا حافظ و مولانا و شمس و یا هرکس دیگر از این بزرگان، مبتنی بر تجلی «رحمت و محبت» خدای ارحم الراحمین و جلوات جمال او است. تصویر فیلسوفانی چون ابوعلی و ابن رشد مبتنی بر تجلی «تدبیر و سببیّت» خدای مسبّب الأسباب و مدبّر الامور و جلوات جلال خداوندی است و فلسفه‌ی اشراق سهروردی، مبتنی بر تجلی «نورانیت» الهی و جلوه‌ی جمال او است. فلسفه‌ی متعالیه‌ی صدرایی، پلی بین فلسفه و عرفان است و جمع بین جلوات جمال و جلال خداوندی.

تصویر ارائه شده از سوی این مکاتب و مشارب فکری، تصویری درحد فهم و درک آدمیان و هماهنگ با میزان دانش آنان است. نه عارفانی چون ابن‌عربی و حلاج، مدعی الوهیت و اتحاد حقیقی ذاتی مخلوق با خدای سبحان‌اند و نه ابوعلی و سهروردی و صدرای شیرازی، مدعی مباینت یا اتحاد کامل با ذات مقدس خدای یگانه‌اند.

اظهارات آنان درچارچوبه‌ی زبان عربی یا پارسی، دچار محدودیت‌های زبانی شده و آنان را در نشر یافته‌های درونی، دچار مشکل کرده است و در نهایت از احتمال خطا مصون نیستند و فهم‌های ناقص‌تر برخی مخاطبان نا آگاه آنان، تصوراتی ناصحیح و گاه «مشرکانه» را رقم زده است.

برداشت‌های عوامانه از پرده‌برداری‌های میسور و ممکن عارفان و فیلسوفان، که امکان خطا در آن کاملا منطقی است، کار را به تکفیر و تفسیق بزرگان و گرفتن جان برخی از آنان رساند که «شهید جهل زمانه‌ی خویش» شدند.

برداشت‌های عارفان و فیلسوفان و متکلمان از رابطه‌ی ذاتی و صفاتی و افعالی خدا و خلق، تمام سرمایه‌ی بشری در این زمینه است. این برداشت‌ها با توجه به «متون اولیه‌ی شریعت» و تحلیل و تفسیر و تأویل «قرآن» پدید آمده است و تفاوت‌های موجود، نشانگر آن است که «حجت بالغه‌ی الهیه» نزد هیچیک از آنان نبوده و نیست و تنها با «ترجیحات شخصیه» می‌توان به یکی از آنان تعلق خاطر پیدا کرد. چرا که هریک «کشف و شهود» خویش را گزارش می‌کند و یا «استدلال» خود را برتر می‌داند و «داوری یگانه و مورد توافق» حضور ندارد که حکم و سخن او «فصل الخطاب» باشد و همه را همراه و «هم رأی» کند.

۴- به گمان من، تنها ذات مقدس خداوندی می‌تواند (با حفظ مراتب نزول از نامحدود به محدود) خود را به مخلوقاتش بشناساند. برای این منظور، باید حقایق الهیة از طریق وحی یا الهام، به موجود محدود رسانده شود. با توجه به ظرفیت محدود آدمی (و سایر مخلوقات) آن حقایق باید دچار «نزول و تنزل مکرر» قرار گیرد تا «لباس محدودیت» بپوشد و در اندازه‌ی توان بشر و شایسته‌ی قواره‌ی آدمی شود.

بنابراین و پس از اثبات «نبوت خاصة» تنها مرجع عمومی برای اثبات «جزئیات صفات و افعال خدای سبحان» و تبیین نسبت وجودی او با مخلوقات، چیزی جز «متن وحیانی» نیست.

البته کلیاتی چون؛ «اثبات وجود خدا و ضرورت معاد، اثبات نبوت، بدیهیات و اولیات عقلیة، و مقتضای فطرت و طبیعت» تنها در حیطه‌ی مرجعیت «عقل بشر» است و متن وحیانی باید با آن منطبق شده و سپس به آدمیان عرضه شود.

۵- تحصیلکرده‌ی ممتاز مکتب وحی (علی بن ابی طالب)که دانش آموز برتر اولین معلم شریعت، محمدبن عبدالله(صلوات الله علیهما) بود، در اولین خطبه‌ی نهج البلاغة‌اش در وصف خدای رحمان می‌گوید؛ «مع کل شیئ لا بمقارنة و غیر کل شیئ لا بمزایلة=با هر پدیده‌ای هست، نه به گونه‌ی قرین و همراه، و غیر از هر پدیده‌ای است، نه به گونه‌ای جدای از آن ها». این کلام امیر مؤمنان(ع) نه تنها هیچ دلالتی بر «بینونت=مغایرت کلی» ندارد که آن را منتفی می‌داند. از این کلام علوی(ع) برداشت‌های متفاوتی را می‌توان داشت.

اگر قرائت ما اینگونه باشد که؛ «خدای سبحان با پدیده‌ها است، نه آنگونه که دو پدیده‌ی حقیقتا جدا ولی قرین و همراه یکدیگر (همچون؛ دو دوست، مرید و مراد، عاشق و معشوق) که باهم هستند ولی می‌توانند از یکدیگر جدا شوند و تنها بمانند» با نظریه‌ی عرفا سازگار خواهد بود.

اگر برداشت کنیم که؛ «خدا با همه‌ی پدیده‌ها است، به گونه‌ای که هیچ پدیده‌ای نمی‌تواند مستقل از او و بدون او وجود داشته باشد ولی این به منزله‌ی ترکیب و مقارنه‌ی وجودی بین خدا و خلق نیست» با برداشت فلاسفه سازگار خواهد بود.

می‌توان گفت: «در اصل نیاز ممکنات به واجب الوجود، در وجود و بقاء خود، تردیدی نیست. پس “مزایله” و جدایی حقیقی ممکن نیست، ولی “معیّت=همراه بودن” خدا با خلق نیز به منزله‌ی “ترکیب انضمامی و تقارن” خارجی نیست». این رویکرد متکلمان است.

۶- به گمان من، التزام به یکی از این برداشت‌ها، نه ممنوع است و نه لازم. می‌توان در این خصوص قائل به «نمی‌دانم» شد. چیزی که برای من حقیقت دارد این است که؛ «حقیقتا از نسبت وجودی خدا با خلق، اطلاع ندارم و هنوز به ترجیح یا ضرورت گزینش یکی از برداشت‌ها، نرسیده‌ام». مهم این است که به « وجودی مطلق و قادر و علیم و رحمان و رحیم » ایمان دارم.

۷- ابهام بزرگی که همه ی افراد بشر (خواه معتقد به خدا یا غیر معتقد به او) را در خصوص «مبدأ هستی» فرا گرفته است از یک سو و طبع جست و جو گر آدمی که تا گمشده ی خود را نیابد از پای نمی نشیند از سوی دیگر، سبب شده است تا آدمی، همه ی «تکثرات» را تا مرحله ی «وحدانیت» تعقیب کرده و به نتایج خوبی برسد. در این سخن تردیدی نیست که مبدأ هستی از «یگانه ای» آغاز شده است که واجد تمامی امکانات بوده و سپس آن امکانات را یکی پس از دیگری هستی بخشیده است (و یا هستی یافته اند).

این حقیقت روان (توحید)، در ذهن امثال من به اثبات «هستی بخش قادر مطلق» انجامیده است تا «یگانه ی بی همتایی» را ببینیم که با احاطه ی کامل بر همه ی هستی، هرگز از هستی بخشیدن و توجه به مجموعه ی هستی وا نمانده و نمی ماند و «عوالم» گوناگونی دارد که هنوز برای بشر، جزئیات آن شناخته نشده است.

به گمان من، هیچ کس از حقیقت ذات خدا و حقیقت صفات ذاتی و صفات افعالی او، درک کاملی ندارد. دلیل عقلی این ادعا این است که؛ «خداوند موجودی مطلق و نامحدود است و آدمی، موجودی محدود. هیچ محدودی قابلیت درک نامحدود را ندارد، چرا که آنچه درک کند، محدود خواهد بود و فرض شده است که خداوند موجودی نامحدود است».

حتی درک بشر از عنوان «نا محدود» نیز مبهم و احتمالا محدود است. بنا بر همین نکته به ما سفارش شده است که ؛ «لاتتفکروا فی ذات الله لأنه لایزید الا تیها: در باره ی ذات خدا نیاندیشید، چرا که جز سرگشتگی نمی افزاید».

همین که به اصل وجود او پی بردیم، ما را کفایت می کند و از آن پس باید به خود و حقوق و مسئولیت های خود بیاندیشیم و در پی آن ها باشیم.

معاد

جزئیات مربوط به بهشت و دوزخ و نحوه‌ی محاسبات الهی در روز قیامت و برخی توصیه‌های جزئی اخلاقی و جزئیات و راهکارهای عبادی شریعت(احکام عبادی)، جایی است که عقل در مورد آن‌ها ساکت است. بنا بر این، موارد یاد شده، میدان حضور «نقل معتبر شرعی» خواهند بود.

ضرورت بحث نبوت

و همن مطلب برای ضرورت بحث نبوت ورسالت کافی است. یعنی ضرورت بحث نبوت ناشی از ضرورت اعتقاد به بحث معاد است چرا که بدون حضور پیامبر و وحی الهی و هطلاع رسانی او از مناسبات عالم آخرت، هیچ امکانی برای بشر نسبت به کسب خبر از عالم آخرت نخواهد بود. البته این حضور، در طول دلیل عقلی قرار می‌گیرد و پس از آن به اعتبار می‌رسد.

استاد عزیز، مرحوم آیة الله منتظری چنین استدلال کرده است؛

نظام وجود و هستی دارای دو قوس است :

۱ – قوس نزول که از عالم عقل یعنی مجردات تامه و ملائکه مقربین شروع و به نازلترین موجود یعنی هیولی و ماده اولیه عالم طبیعت ختم می‎شود.

۲ – قوس صعود که از هیولای اولی یعنی نازلترین موجود – مادة المواد – شروع و به عالم عقل و مجردات تامه ختم می‎گردد. چون مادة المواد تام القابلیة و دارای قابلیت های گوناگون بود، و خدای متعال تام الفاعلیة و فیاض علی الاطلاق می‎باشد، به لطف خداوند متعال ماده در مسیرهای مختلف به حرکت افتاده و صور و فعلیت های گوناگون را به خود می‎گیرد تا برسد به مرتبه عقل کل و صلاحیت وصول الی الله که هدف از خلقت انسان است .

هنگامی که ماده شروع به حرکت جوهری در قوس صعود می‎نماید در واقع با “لبس” بعد از “لبس” – یعنی بدون این که کمالی را از دست بدهد – به مراحلی هم طراز مراحل قبل که در قوس نزول از آن گذر کرده برگشت و عود می‎نماید. پس انسان به واسطه تکامل و حرکت در قوس صعود، در حقیقت هرلحظه می‎میرد و زنده می‎شود; یعنی تعین و صفت قبلی را از دست داده و تعین و وصفی دیگر می‎پذیرد. و از دست دادن تعین به معنای از دست دادن کمال پیشین نیست، بلکه به معنای از دست دادن ماهیت و حد سابق است ; و هرچه در قوس صعود بالاتر رود به منبع نور یعنی حق تعالی نزدیکتر می‎گردد، و از این رو ماهیات و حدود قبلی خود را از دست می‎دهد و محدودیتهای وجودی او کمتر می‎گردد. و لذا احاطه و علم و آگاهی انسان در برزخ نسبت به عالم دنیا، و در آخرت نسبت به عالم برزخ بیشتر و قویتر خواهد بود.

و حقیقت معاد کامل و تام، وصول به مرتبه تجرد کامل یعنی عقل صرف و وصول الی الله و مشاهده جمال ربوبی است ; و تجلی کامل آن در قیامت است ; در قرآن کریم می‎خوانیم : (وجوه یومئذ ناضرة الی ربها ناظرة) این است هدف از خلقت انسان که بالاترین و شیرین ترین میوه عالم طبیعت است ; او چون دارای نفس مجرد است به مردن فانی نمی شود، بلکه از عالم طبیعت به عالم برزخ منتقل می‎شود و در قیامت کبرا به عالم آخرت منتقل می‎گردد، و در هر حال شخصیت و هویت او باقی خواهد ماند; و موجود در آخرت همان شخص موجود در دنیا می‎باشد. و از این رو انسانهایی که در همین نشئه و قبل از مرگ اضطراری، مدارج و منازل کمال را به حرکت معنوی به سوی خداوند طی کرده و به مرگ اختیاری رسیده اند، هم اکنون و همین جا و در همین نشئه برحسب باطن ذات خود حقیقت معاد را دریافته اند، گرچه برحسب بدن عنصری خود در این عالم قرارگرفته و به معاد عمومی و همگانی نرسیده اند. اینان نه حجابی دارند که مانع شهود نور حق تعالی باشد و نه حسابرسی، زیرا خود در این نشئه به حساب خود رسیده اند، و حال و احوال اهل بهشت و دوزخ را نیز می‎بینند.

از این رو حضرت امیر(ع) فرمودند: “لو کشف الغطاء ما ازددت یقینا”یعنی اگر پرده قیامت کنار رود و روز حساب و کشف اسرار و حقیقت اعمال و لوازم اعمالی که انسانها مرتکب شده اند فرا رسد، چیزی بر علم من نخواهد افزود. و این بدین جهت است که آن اکابر و بزرگان نظام وجود و هستی تمام قوس صعود را به حسب باطن ذات خود درنوردیده اند، و به مرتبه عقل کل و برتر رسیده اند. یعنی به تجردی فوق تجرد نفسانی که همه انسانها به نحو تشکیکی دارا هستند رسیده اند. زیرا عقل موجودی است مافوق نفس، چون نفس در مقام ذات از ماده مجرد است ولی در مقام فعل و فاعلیت و انجام کار محتاج به ابزار و ماده یعنی بدن می‎باشد; اما عقل در مقام ذات و نیز در مقام فعل و کار خود هردو از ماده مجرد است، و انسان در مرحله رشد و تکامل اول به مرحله تجرد نفسانی و سپس تجرد عقلانی می‎رسد.

انسان کامل در همین نشئه مادی دنیا به مرحله عقل و تجرد تام می‎رسد، از این رو انبیای الهی و ائمه هدی (ع) بعضی اوقات با اراده و بدون ابزار مادی کارهای خارق العاده انجام داده اند، و همان گونه که ما به مجرد اراده و با اذن الهی در ذهن خود صور گوناگونی را خلق می‎کنیم آنان قدرت دارند در خارج از ذهن با اذن الهی صورت خارجی و موجود عینی بیافرینند، چنانکه حضرت عیسی روح الله (ع) مردگان را زنده می‎نمود. و حضرت علی (ع) نیز با اشاره درب خیبر را از جاکند. و حضرت امام کاظم (ع) در حضور هارون الرشید با اشاره عقلیه خود به شیر منقوش بر پرده آویزان، آن را به شیر واقعی مبدل ساخت. آنان در همین نشئه به مقام عقل یعنی تجرد تام رسیده اند، اگرچه گاه به واسطه جنبه خلقی و بشری گرفتار بعضی از امور متعلق به عالم ماده و جسمانی می‎گردند.

و عده ای که هنوز به کمال تام نرسیده اند پس از مرگ و طی کردن درجات نعیم و یا درکات جحیم – در صورت عدم ماندگاری در آتش – به آن مقام خواهند رسید.

از بسیاری از اخبار اهل بیت (ع) استفاده می‎شود که اگر انسان بتواند تا هنگام مرگ ایمان خویش را حفظ نماید و شیطان ایمان او را نگیرد، هرچند مدتی برحسب اختلاف گناهان برای پاک شدن از آلودگی ها در جهنم بماند ولی بالاخره از آتش نجات می‎یابد; مانند طلای مغشوش که پس از تصفیه آن در کوره به طلای ناب مبدل می‎گردد; و بسا خالدین در دوزخ نیز پس از عذاب شدن در کوره (نارالله الموقدة) به رحمت الهی و وجود نامتناهی خداوند وصل و مرتبط خواهند شد، و چه بسا عذاب الهی برای آنان عذب و گوارا گردد.

و می‎توان برای اشکال خلود که چگونه انسانی که در زمانی محدود به گناه پرداخته به طور جاویدان معذب خواهد بود، بدین گونه که عذاب برای او پس از مدتی در اثر مسانخت با ذات او عذب و گوارا می‎گردد، پاسخ گفت. (از آغاز تا انجام/۳۰۰ تا ۳۰۵)

بخش یازدهم

عمل صالح

تنها اصل عملی دین یگانه‌ی خدای یکتا، «عمل صالح» است. عمل صالح را در دو حوزه‌ی اخلاق و احکام، می‌توان پیدا کرد.

آنچه در «حکمت عملی» مورد بحث قرار می‌گیرد «اخلاق بمعنی الأعم» است که شامل «اخلاق بمعنی الأخص» و «احکام عملی»(قوانین الزامی) می‌شود. روشن است که مباحث «حکمت نظری» اساسا مباحثی عقلانی و مبتنی بر دلایل و براهین عقلی است. شریعت محمدی(ص) نیز با تأیید همان مبانی عقلانی، مسئولیت آموزش دادن و توصیه و تأکید به پیروان خویش در این دو حوزه (اخلاق و احکام) را دارد.

تردیدی نیست که «احکام و قوانین الزامی» در حکمت عملی و در شریعت محمدی(ص)، مبتنی بر اهداف «اخلاقی» است که رسیدن به آن اهداف، موجب رسیدن به اهداف تعریف شده در بخش «عقاید» نیز می‌گردد. بنا بر این، تردیدی در «لزوم تبعیت احکام از اخلاق و مبانی آن و لزوم تبعیت اخلاق و احکام از مبانی اعتقادی» نمی توان داشت.

بخش دوازدهم

راهنمایی در مسائل اختلافی، علت اصلی ارسال پیامبران

«انگیزه‌ی ارسال رسل و تشریع شرایع» را متن شریعت محمدی(ص) صریحا در قرآن کریم، توضیح داده است. در مورد پیامبر خاتم و قرآن کریم آمده است که؛ «و ما انزلنا علیک الکتاب الاّ لتبیّن لهم الّذی اختلفوا فیه، و هدی و رحمة لقوم یؤمنون=و ما قرآن را بر تو نازل نکردیم مگر برای آن که آشکار کنی حق را برای آدمیان، در مواردی که دچار اختلاف شده‌اند، و این هدایت و رحمت خدا بر گروهی است که ایمان می‌آورند».

در مورد سایر پیامبران نیز آمده است که؛ «و لقد بعثنا فی کلّ امّة رسولا ان اعبدوا الله و اجتنبوا الطّاغوت…لیبیّن لهم الّذی یختلفون فیه، و لیعلم الّذین کفروا انّهم کانوا کاذبین=و حقیقتا بر انگیختیم در هر گروه هماهنگ، پیامبری را مبتنی بر دعوت به عبادت خدا و دوری گزیدن از سرکشی و سرکشان… تا برای آنان حق را آشکار کنند در مواردی که دچار اختلاف شده‌اند و تا منکران حق بدانند که دروغ‌گو بوده‌اند».

در این آیات(و برخی آیات دیگر) با صراحت کامل، اقرار شده است که «کار ویژه‌ی شرایع» در محدوده‌ی زندگی دنیوی، دخالت در «مسائل اختلافی» است که با بهره‌گیری از وحی، حقایق را در حد درک و فهم آدمیان موجود در هر زمان، برای آنان آشکار کرده و می‌کنند.

تنها مطلبی که جزئیات آن ظاهرا دور از دسترس عقل بشر است(گرچه کلیات آن اجمالا در دسترس است) و شرایع «مستقل در طرح آن»اند، موضوع خدا و آخرت و بحث عبادات است.

برای تأیید بیشتر این مطلب، به روایاتی که می‌گویند «تمامی امور بر سه گونه‌اند: یا آشکار در رشد (هدایت و رسانابودن به مقصد)اند، یا آشکار در غیّ (گمراهی و نارسای به مقصد)اند و یا اختلافی‌اند. اوّلی را باید برگزید، دومی را باید اجتناب کرد و سومی را باید به خدا و رسول او ارجاع داد» (… و انّما الامور ثلاثة؛ امر بیّن رشده فیتّبع، و امر بیّن غیّه فیجتنب، و امر مشکل یردّ علمه الی الله و الی رسوله/ «مقبوله‌ی عمربن‌حنظلة» کافی۱/۶۷ و ۶۸، من لایحضره الفقیه ۳/۸ تا ۱۰ ش ۳۲۳۳، تهذیب ۶/۳۰۱ و ۳۰۲ ش ۵۲٫ الامور ثلاثة؛ امر تبیّن لک رشده فاتّبعه، و امر تبیّن لک غیّه فاجتنبه، و امر اختلف فیه فردّه الی الله عزّ و جلّ «روایت جمیل بن صالح از امام صادق»، من لایحضره الفقیه ۴/ ۴۰۰ ش ۵۸۵۸٫* عن النّبی، صلّی الله علیه و آله: انّ عیسی، علیه السّلام، قال: یا بنی اسرائیل، انّما الامور ثلاثة؛ امر تبیّن لکم رشده فاتّبعوه، و امر تبیّن لکم غیّه فاجتنبوه، و امر اختلف فیه فکلوه الی الله تعالی/کنز العمال ۱۶/۸۵۵ ش ۴۳۴۰۳).

این روایات نیز تایید می‌کنند که «آنچه نزد عقلاء موجب هدایت و رشد آشکار است» باید تبعیت شود و «آنچه نزد عقلاء باعث گمراهی آشکار است» باید وانهاده شود و «آنچه عقلاء در مورد هدایت و رشد یا گمراهی آن اختلاف نظر دارند» در محدوده‌ی اظهار نظر و گزینش شریعت قرار می‌گیرد.

بخش سیزدهم

هدف دنیایی دین خدا و شرایع گوناگون آن

در قرآن کریم آمده است؛«لقد ارسلنا رسلنا بالبینات، و انزلنا معهم الکتاب و المیزان، لیقوم النّاس بالقسط=ما مؤکدا پیامبران را با شواهدی آشکار کننده فرستادیم و کتاب(قانون) و میزان را با آنان نازل کردیم، تا بشر به عدالت برخیزد».

در این آیه، به «هدف دنیایی شرایع» که «عدالت» است (و مصداق کامل «عمل صالح» است) تصریح شده است. یعنی تلاش همه‌ی شرایع برای آن است که آموزش‌های لازم را به بشر بدهند تا خود آنان برای استقرار «عدالت» اقدام کنند.

سایر عناوین قرآنی یا روایی که در مقام تبیین «کارکرد پیامبران و شرایع از یک‌سو و مسئولیت اساسی انسان از سوی دیگر»اند، به عناوین کلی «بیان حق در مسائل اختلافی عقلاء بشر» به عنوان «مسئولیت الهی پیامبران و شرایع» و «عدالت» به عنوان «مسئولیت انسانی پیروان شرایع» بر می‌گردند.

[پایان قسمت ششم]