مبانی شریعت ۱ – جایگاه انسان در هستی

مبانی شریعت

پیشگفتار

 احمد قابل را غالبا به نامه های انتقادی شجاعانه اش به مقام رهبری می شناسند. اما مهمتر از این نامه ها نوشته های وی در فقه استدلالی است. رساله ناتمام وی در «حکم رجم» (نقد مجازات سنگسار) و «استحباب پوشش موی بانوان» (نقد وجوب حجاب) از این قبیل است. همت قابل در چند سال اخیر مصروف نگارش رساله «مبانی شریعت» بوده است. او این رساله را مهمترین اثر خود می داند. قابل رویکرد خود را «شریعت عقلانی» نام نهاده است.

احمد قابل مجتهدی بدون لباس روحانیت است. او عبا و عمامه را چند سالی پس از انقلاب اسلامی به کناری نهاد، در عین اینکه طلبگی حوزه علمیه را هرگز رها نکرد. حکم اجتهاد را از مراد و مرشد خود مرحوم آیت الله العظمی منتظری دارد. قدر زر زرگر شناسد، قدر گوهر گوهری. بارها به اتهام دفاع و تبلیغ آراء استادش طعم زندان اوین و وکیل آباد مشهد را چشیده است.

از استبداد و ریاکاری و دین به دنیا فروختن بیزار است. از استادش فقیه عالیقدر علاوه بر فقاهت و دیانت صفا و پاکبازی و اخلاق آموخته است. مبلّغ اسلام رحمانی و شریعت عقلانی است. وقتی دید از حق قانونی آزادی بیان و قلم محروم است، چند صباحی به تاجیکستان رفت. دربازگشت استعلاجی گذرنامه اش را ضبط کردند. در اخرین دور زندانش چندبار بیهوش شد. زندان بانان می پنداشتند نقش بازی می کند. اما بیماری آنقدر پیش رفته بود که پس از جراحی دیگر سودای بازگرداندش به زندان را از سر بدر کردند.

استاد احمد قابل اینک در بستر بیماری است. بیماری پیش رفته امکان خواندن و نوشتن را از این اسلام شناس گرفته است. می دانستم چقدر در تالیف «مبانی شریعت» زحمت کشیده و تا چه حد آنرا دوست دارد. دیدم بهترین چیزی که می تواند لبخند را به لبان او بازگرداند و امید را در سراچه قلبش روشن نگاه دارد انتشار «مبانی شریعت» است. معلوم است که انتشار کاغذی چه بصورت کتاب چه بصورت مقاله در مجلات عصر استبداد دینی میسر نیست. گفت هنوز آماده نیست، اما بعید می دانم توفیق اتمامش را پیدا کنم. با چشمانی تر گفتم  خدا بزرگ است. فعلا همین متن را آماده انتشار می کنم . انشاء الله تفصیل و بسط آنرا هم خودت انجام خواهی داد. موافقت کرد و خندید. من هم خندیدم. خوشحال بودم که از پشت گوشی تلفن اشک مرا نمی بیند. گفت تو می دانی مهم این است که این حرفها منتشر شود، لازم نیست بنام من باشد. من می دانستم که عین حقیقت را می گوید و اسم و رسم برایش مطرح نیست. وکالت داد تا هر جا اصلاح و تکمیل و حذف لازم است اعمال کنم. گفتم تا آنجا که اصالت سخن نویسنده حفظ شود. به او قول دادم تا ماه رمضان متن کامل مبانی شریعت بتدریج منتشر خواهد شد.

احمد قابل از تبار مجتهدان جوانی است که آبروی اسلام و تشیع و حوزه های علمیه است. دعا می کنیم که خدا او را نگاه دارد که جامعه ما به دانش و تقوای او نیازمند است. بنای آن داشتم کار او را تشریح و تحلیل کنم. دیدم ترجیح در انتشار سریع کتاب اوست. بعد از انتشار اگر توفیق رفیق بود کتاب را معرفی و تحلیل خواهم کرد. . حرف آخر: استاد احمد قابل چشم براه دعای خیر تک تک شماست. در این رجب و شعبان و رمضان که کتاب «مبانی شریعت» بصورت هفتگی منتشر می شود او را شریک دعاهای خود گردانیم.

 ۶ خرداد ۱۳۹۱

محسن کدیور

***
مبانی شریعت
 به نام خداوند رحمان و رحیم

مقدمه

 اندیشه‌ی منسجم و هماهنگ، تنها با «مبانی مشخص نظری» پدید می‌آید. مبانی نظری (و عملی) باید منطقی و عقلانی باشند تا از جاذبه‌ی لازم برای توجه تمامی مخاطبان برخوردار باشند. شریعت محمدی(ص) نیز در سه حوزه‌ی «کلام، اخلاق و احکام» مبتنی بر مبانی منطقی و عقلانی بوده و کاملا منطبق با «فطرت انسانی» از سوی صاحب شریعت(ص) به آدمیان ارائه شده است.

همراه شدن گسترش اندیشه‌ی اسلامی (شریعت محمدی) با کشور گشایی های پیروان آن و پیوند خوردن «اندیشه با قدرت و حکومت» و دور شدن تدریجی از زمان حضور پیامبر خدا(ص) و پدیدآمدن اختلافات طبیعی در برداشت های متفاوت اصحاب پیامبر و متفکران دوره‌های پسین، در کنار تلاش‌های نظری و عملی غیر صادقانه‌ی بسیاری از قدرت طلبان و دنیا خواهان، موجب «دشواری در شناخت حقیقت پیام الهی شریعت» شد. هرچه فاصله‌ی پیروان شریعت و عالمان آن از «صدر اسلام» بیشتر شد، اختلافات گسترده تر و حقایق نامکشوف تر شدند، تا جایی که امروزه، هیچ کس نمی تواند با «برهان قاطع» از تمامی باورها و اندیشه های دینی و مذهبی دفاع کند.

البته هر اندیشمند منصفی می‌داند که اکثر باورهای دینی و مذهبی وی، تنها مبتنی بر ترجیحات علمی و عقلانی پذیرفته شده‌ی او است. اصطلاحا این باورها، مبتنی بر «برداشت‌های ظنی» وی است (که از نظر علمی «معتبر» شمرده می‌شوند). بنا بر این، نمی‌توان با امکانات علمی بسیار محدود و شناخته‌شده‌ی موجود، ادعاهای نامحدود و «قداستی در حد کلام و حکم خداوندی» به برداشت‌های ظنی خود بخشید.

نظریاتی که در «متون ثانویه‌ی شریعت» (کتاب‌های عالمان شریعت) دیده می‌شود، هیچ تفاوتی با نظریات علمی سایر دانشمندان در دیگر «علوم انسانی» ندارد. یعنی صرفا برداشت هایی علمی از متون اصلی است و با توجه به اینکه:

 الف) تنها «قرآن» از «متون اولیه‌ی شریعت» دست نخورده باقی مانده است، اما «روایات» (سنت) دستخوش تحریفات فراوان لفظی و مفهومی، جعل، جهل و تعارض های بی شماری است که تنها با تلاش‌های علمی دشوار، می‌توان سره را از ناسره باز شناخت و البته هیچ سرمایه‌ای جز «ظن و ترجیح» در این راه به یاری عالمان شریعت نیامده است. مگر آنکه «دلایل عقلی» یا «یافته‌های علمی بشری» (که آن هم مبتنی بر استقراء ناقص و صرفا اطمینان آور است و احتمال خلاف را نفی نمی کند) به یاری عالمان شریعت آیند و «حکمی قاطع» یا «قرینه‌ای اطمینان بخش» را برای اظهار نظر، در اختیار قرار دهند.

ب) بسیاری از باورهای رایج کلامی و اخلاقی شریعت و مذاهب مختلف آن و اکثریت بیش از نود درصدی «احکام شریعت» ناشی از «متون روایی» است (که استفاده‌ی از آن کاملا مبتنی بر ظن و گمان است).

 تقدس بخشیدن به نتایج تلاش های علمی عالمان شریعت، کاملا غیرمنطقی خواهد بود. بنا بر این، پذیرش یا عدم پذیرش آراء و نظریات عالمان شریعت، همچون پذیرش یا رد نظریات سایر دانشمندان علوم غیرشریعت است. طبیعی است که پذیرفتن بی‌دلیل نطریات دانشمندان، همان‌قدر مذموم و ناپسند است که رد بی‌دلیل آن‌ها ناپسند شمرده می‌شود.

در این متن، خلاصه‌ی دیدگاه خود، از عناوین مورد بحث در «مبانی شریعت محمدی(ص)» را به مخاطبان ارائه می‌کنم. طبیعی است که هر یک از این عناوین، محتاج استدلال است که در  متن مفصل تر و نهایی کتاب به آن خواهم پرداخت(ان شاء الله)، ولی در این نسخه ی ابتدایی از کتاب، صرفا به برخی گزارش ها و نتایج، بسنده می‌کنم تا «امکان داوری مخاطبان» را در مورد «انسجام و هماهنگی اندیشه» یا عدم آن، فراهم کنم. اگر عمرم باقی و سلامتی حاصل و اختیار زندگی، در دست خودم باشد، بحث‌های استدلالی و کامل تر آن را نیز خواهم نوشت. گرچه برخی از آن‌ها را در ضمن مباحث مختلف سالیان گذشته، آورده‌ام و یا در وبلاگ «شریعت عقلانی» منتشر کرده‌ام.

بخش اول

جایگاه انسان در هستی

انسان موجودی است شریف، با کرامت، با اراده و اختیار، دارای عقل و شعور نسبت به کلیات و جزئیات، عالم به بسیاری از مسائل عالم طبیعت، توانا نسبت به رشد و کمال علمی و معنوی. نواقص و ناتوانی‌های آدمی نیز جزئی از حقایق وجود او را تشکیل می‌دهند. انسان از این منظر، موجودی است ضعیف، جهول، ظلوم، عجول و محدود (از نظر علم، شناخت، توان جسمی و ذهنی) که در بسیاری از جنبه‌های زندگی مادی، بطور نسبی از بسیاری موجودات دیگر ناتوان‌تر است و سایر موجودات، برتری‌هایی نسبی از آدمی دارند.

ادعای رایج این است که؛ «آدمی، از آن جهت که موجود دارای عقل و اختیار است، بر سایر موجودات، برتری دارد» و «اشرف مخلوقات» است. یعنی ملاک برتری آدمی «عقل و اختیار» است که تنها او واجد آن است و سایر موجودات، به اندازه‌ی او واجد اختیار و اراده و عقل نیستند.

دستگاه ذهنی بشر، به گونه ای سرشته شده که تمامی مسائل مربوط به منافع و مضار زندگی خود را با کمک علم و تجربه (از جمله علم الهی) و آگاهی های ذاتی، درک کند. اما تاکنون، درک جامع و صحیحی از چند و چون زندگی سایر موجودات و اهداف حقیقی و راهکارهای لازم و کافی رسیدن به آن اهداف را نداشته است.

به عبارت دیگر؛ اولا تردیدی در تفاوت اهداف و اولویت های زندگی مادی انسان با سایر موجودات وجود ندارد. ثانیا شاکله‌ی وجود آدمی و آگاهی‌های او، برای درک مصالح و مفاسد زندگی غیر انسان ها ساخته نشده است و به همین خاطر از درک چند و چون رفتارهای سایر موجودات، تاکنون عاجز بوده است و جز اندکی نمی داند. ثالثا معقول و منطقی نیست که با معیارهای خاص حاکم بر زندگی بشر، زندگی سایر موجودات را تبیین و تفسیر کنیم.

نتیجه ی طبیعی این گزاره ها ، انسان را فاقد صلاحیت لازم برای ارزیابی زندگی مادی سایر موجودات معرفی می کند، چرا که هرچه بگوید، ناشی از «ارزیابی انسانی» و «ملاک و معیارهای حاکم بر زندگی بشر» خواهد بود و فرض ما این است که در مورد «غیر انسان» می خواهیم داوری کنیم و سخن بگوییم.

برخلاف نظریه‌ی رایج در جوامع اسلامی، قرآن کریم نیز، همه‌ی موجودات را دارای شعور نسبت به کلیات، معرفی کرده است.

برای داوری بین ادعاهای رایج و ادعای «عقل و اختیار داشتن سایر موجودات» اگر بنا باشد سخن کسی پذیرفته شود، تنها سخن خداوند سبحان است، چرا که خالق تمامی موجودات است و به چند و چون وجودی همه‌ی آن‌ها آگاه است.

داوری انسان در تعیین جایگاه خود در هستی، در نسبت با سایر موجودات، همچون داوری یکی از دو طرف مسابقه (در مسابقه‌ای دوجانبه) است. طبیعت چنین وضعی، امکان داوری جانبدارانه نسبت به موضع خود است. یعنی تمامی اظهار نظرهای شخصی آدمیان در این مورد، در مظان اتهام «ناآگاهی از توانایی‌های سایر موجودات، و جانبداری از خود» قرار می‌گیرند.

انسان در مجموعه‌ی هستی

۱- هر موجودی را با خصوصیات و امتیازاتش از سایر موجودات می‌توان شناخت. آدرس و نشانی انسان را در این محیط پر ازدحام موجودات، چگونه می‌توان به دست آورد؟ چه خصوصیات و امتیازاتی دارد؟ و…
۲- تردیدی نیست که نظریات رایج، مبتنی بر «انسان محوری» در مجموعه‌ی هستی است. اندیشه‌های رایج (بشری و الهی) در این مطلب اتفاق نظر داشته و دارند که؛ «انسان محور هستی است».

اکثر الهیون ادعای اشرفیت را با جانشینی انسان برای خدا در هم آمیخته اند و با چنین خصوصیات و امتیازاتی است که «انسان» از سایر موجودات در نزد آنان متمایز می‌گردد و جایگاه و نشانی او در طبیعت، پیدا می‌شود.

در این تلقی‌های مشترک یا مشابه، اکثر دانشمندان دینی و غیردینی نیز با دیگران همراه و همرأی‌اند. بنا بر این، رواج گسترده‌ی این تلقی از آدمی، در گذشته و حال زندگی بشر، غیر قابل تردید است.

۳- داوری کردن آدمیان، در مورد نسبت خود با سایر موجودات هستی، و در صدر نشاندن آدمی، امری دور از انتظار نبوده و نیست. برخی از موجودات، دارای حس «برتری جویی»اند و به مقتضای طبیعت خویش، چنین تصوری از خود داشته و دارند.

نمی‌توان داوری در این امر را (که یکسوی آن آدمی است و از نتیجه‌ی داوری می‌تواند منتفع گردد) به ذی‌نفع سپرد و انتظار نتیجه‌ای عادلانه و منصفانه را داشت.

الهیون، می‌توانند داوری را به «خالق هستی» که «داوری با عدالت مطلق و کمال آگاهی از حقیقت وجود همه‌ی موجودات» است، واگذار کنند و مبتنی بر «کلام او» (قرآن یا سایر کتاب‌های مقدس) اظهار نظر کنند.

معتقدان به اندیشه‌های بشری (غیر الهی) البته راهی برای قضاوت منصفانه، جز اعتماد به انصاف برخی آگاهان منصف‌تر بشری ندارند. یعنی به هر حال، هرگونه قضاوت به نفع بشر، با اتهام «برتری جویی» مواجه خواهد بود.

۴- اکثر قریب به اتفاق مسلمانان (که از این پس طبق نام گذاری های رایج ، به پیروان شریعت محمدی اطلاق می شود)چنین می‌پندارند که؛ «قرآن به جانشینی انسان برای خدا و اشرف مخلوقات بودن وی، تصریح کرده است». این تصور، ناشی از رواج این دیدگاه تفسیری، در ۷ تا ۸ قرن اخیر است.

در ۴ یا ۵ قرن اول، بخاطر رواج بحث‌های کلامی و تفسیری مختلف، و آزادی و امکان بیشتر طرح مباحث و عدم تعصب پیروان مذاهب و گروه‌های مختلف، امکان رسمی شدن یک نظریه و از میدان بدر کردن سایر نظریات، چندان وجود نداشت. بعد از آنکه با دخالت حکومت‌ها و تعصب پیروان مذاهب، آزادی اندیشه و تفکر از میان رفت، اهل خرد و اندیشه نیز به «تقیه» رو آوردند و بسا که برخلاف یافته‌های علمی خویش، اظهار نظر کرده و کتاب‌ها و رساله‌ها نوشتند و منتشر کردند.

۵- عمده ترین دلایل قرآنی نظریه‌ی رایج در مورد «جایگاه انسان در هستی»پنج گروه از آیات است که به آنها اشاره می شود.
اول) آیات خلافت الهی انسان
آیات ۳۰ تا ۳۴ سوره‌ی بقرة «و إذ قال ربک للملائکة إنی جاعل فی الأرض خلیفة قالوا أتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء و نحن نسبح بحمدک و نقدس لک قال إنی أعلم ما لا تعلمون (۳۰) و علّم آدم الأسماء کلها ثم عرضهم على الملائکة فقال أنبئونی بأسماء هؤلاء إن کنتم صادقین (۳۱) قالوا سبحانک لا علم لنا إلّا ما علّمتنا إنک أنت العلیم الحکیم (۳۲) قال یا آدم أنبئهم بأسمائهم فلمّا أنبأهم بأسمائهم قال ألم أقل لکم إنی أعلم غیب السماوات و الأرض و أعلم ما تبدون و ما کنتم تکتمون (۳۳) و إذ قلنا للملائکة اسجدوا لآدم فسجدوا إلّا إبلیس أبى و استکبر و کان من الکافرین (۳۴) ».

«(به خاطر بیاور) هنگامی را که پروردگارت به فرشتگان گفت: «من در روی زمین، جانشینی [= نماینده‌ای‌] قرار خواهم داد.» فرشتگان گفتند: «پروردگارا!» آیا کسی را در آن قرار می‌دهی که فساد و خونریزی کند؟! (زیرا موجودات زمینی دیگر، که قبل از این آدم وجود داشتند نیز، به فساد و خونریزی آلوده شدند. اگر هدف از آفرینش این انسان، عبادت است،) ما تسبیح و حمد تو را بجا می‌آوریم، و تو را تقدیس می‌کنیم.» پروردگار فرمود: «من حقایقی را می‌دانم که شما نمی‌دانید.» (۳۰) سپس علم اسماء [= علم اسرار آفرینش و نامگذاری موجودات‌] را همگی به آدم آموخت. بعد آنها را به فرشتگان عرضه داشت و فرمود: «اگر راست می‌گویید، اسامی اینها را به من خبر دهید!» (۳۱) فرشتگان عرض کردند: «منزهی تو! ما چیزی جز آنچه به ما تعلیم داده‌ای، نمی‌دانیم؛ تو دانا و حکیمی.» (۳۲) فرمود: «ای آدم! آنان را از اسامی (و اسرار) این موجودات آگاه کن.» هنگامی که آنان را آگاه کرد، خداوند فرمود: «آیا به شما نگفتم که من، غیب آسمانها و زمین را میدانم؟! و نیز میدانم آنچه را شما آشکار میکنید، و آنچه را پنهان میداشتید!» (۳۳) و (یاد کن) هنگامی را که به فرشتگان گفتیم: «برای آدم سجده و خضوع کنید!» همگی سجده کردند؛ جز ابلیس که سر باز زد، و تکبر ورزید، (و به خاطر نافرمانی و تکبرش) از کافران شد. (۳۴)»

طرفداران نظریه‌ی رایج می‌گویند: در این آیات، به سه موضوع مهم استناد شده است:

یکم؛ انسان خلیفه‌ی خدا در زمین است (انی جاغل فی الأرض خلیفة).

دوم؛ انسان، تنها موجودی است که «علم اسماء» را از خداوند فراگرفت و از عهده‌ی آن بر آمد، در حالی که «ملائکه» اظهار ناتوانی و نادانی کردند (و علّم آدم الأسماء کلّها … سبحانک لاعلم لنا).

سوم؛ خداوند به ملائکه دستور «سجده بر آدم» را داد. روشن است که «مسجود ملائکه» باید از ملائکه «افضل» باشد و با توجه به حضور برترین فرد «جنّ» در میان آنانی که مأمور به سجده بر آدم شدند (ابلیس) فضیلت انسان بر جنّ نیز ثابت می‌شود (اذ قلنا للملائکة اسجدوا لآدم فسجدوا الاّ ابلیس).

نکته اول. بحث خلافت انسان
یکی از سست ترین ادعاهاادعای جانشینی انسان یاهر موجود دیگری برای خداست.چرا که مبتنی بر پیش فرضی های باطلی است از قبیل:

یک. خداوند جایگاه و مکانی برای استقرار داراست.

دو. جایگاه خداوند آسمان است و گرنه سخن از جانشینی خدا در آسمان هم به میان می آمد.

سه. خداوند برای کارهای خود در زمین احتیاج به جانشین دارد و بدون وجود جانشین فادر به انجام کاری نیست.

در این زمینه نکات زیر یادکردنی است:

۱- آیه‌ی ۳۰ سوره‌ی بقره می‌گوید: «و إذ قال ربک للملائکة إنی جاعل فی الأرض خلیفة قالوا أتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء و نحن نسبح بحمدک و نقدس لک قال إنی أعلم ما لا تعلمون= و هنگامی که پروردگارت به ملائکه گفت: من در زمین، جانشینی را قرار می‌دهم، آن‌ها گفتند: آیا کسی را قرار می دهی که فساد در زمین می‌کند و خون‌ها را می‌ریزد، و ما تو را ستوده و پاک و منزه دانسته و برتری را از آن تو می‌دانیم. خداوند گفت: من می‌دانم آنچه را شما نمی‌دانید».

۲- نظریه‌ی رایج، معتقد است که مقصود قرآن کریم از عبارت؛ «انی جاعل فی الأرض خلیفة» چیزی جز «جانشینی خدا» نیست. به همین جهت طرفداران دیدگاه رایج از عناوینی چون «خلیفة الله فی الأرض» در موارد گوناگون، بهره می‌گیرند.
۳- برداشت جانشینی خدا از این آیه، در آغاز به «عبد الله بن مسعود و مجاهد» از مفسران قرن اول هجری، بر می‌گردد که موضوع جانشینی حضرت آدم برای خدا را در مواردی چون؛ «اجرای احکام الهی، اقامه ی شریعت و …» ثابت می‌دانستند.

در «تفسیر قرطبی ۱/۲۶۳» و «زاد المسیر ۱/۴۶» تالیف ابن جوزی، و «تفسیرالثعالبی ۱/۲۰۵» و فخر رازی در «التفسیر الکبیر ۲/۱۶۵» و برخی دیگر از تفاسیر علماء اهل سنت و تفسیر «التبیان ۱/۱۳۱» تألیف شیخ طوسی، این برداشت برخی مفسران را گزارش داده اند.

شاید دلیل این برداشت، توجه به مشابهت لفظی و مضمونی این آیه با آیه‌ی ۲۶ سوره‌ی «ص» باشد که می‌گوید؛ «یا داود، انّا جعلناک خلیفة فی الأرض، فاحکم بین الناس بالحق …=ای داود، ما تورا جانشینی در زمین قرار دادیم، پس بین انسان‌ها، داوری کن بر اساس حق …». بنابراین برداشت، داود نیز مثل آدم ابوالبشر، در انتشار حقایق به صورت نظری و عملی، از سوی خدا به جانشینی وی برگزیده شده است. مرحوم فخر رازی نیز به این نکته اشاره کرده است.

بسیاری از عالمان شیعه و برخی از عالمان سنی، در قرن‌های اخیر، این برداشت را ترجیح داده‌اند. مرحوم طبرسی در «مجمع البیان ۱/۱۴۷» و فیض کاشانی در «تفیسر صافی ۱/۱۰۷ و ۱۰۸» و مرحوم شبّر در «تفسیر شبّر /۴۵» و علامه‌ی طباطبائی در تفسیر «المیزان ۱/۱۱۵» و برخی دیگر، این برداشت را ترجیح داده‌اند. بنابراین، رواج این رویکرد در بین عالمان شیعی، ثابت است.

۴- در برابر این نظریه، دیدگاهی است که به «جایگزینی انسان برای موجوداتی که پیش از او، در زمین ساکن بوده‌اند» باور دارد.

از میان مفسران قرن نخست، ابن عباس و حسن بصری، صراحتا به این مطلب پرداخته و آن را ترجیح داده‌اند.

بسیاری از مفسران و علمای اهل‌سنت، به این برداشت روی آورده‌اند و یا آن را به عنوان یکی از گزینه‌های منطقی، مطرح کرده‌اند. پیش از این از مفسرانی چون؛ قرطبی، فخر رازی، ابن جوزی و ثعالبی، یاد کردیم. «زمخشری (الکشاف ۱/ ۲۷۱) شوکانی (فتح القدیر ۱/۶۰) ابن کثیر (التفسیر ۱/۷۲ =جایگزینی اقوام انسانی به جای یکدیگر، در طول قرون و اعصار را مقصود این آیه دانسته است) و …» نیز به این مطلب اشاره کرده‌اند.

شیخ طوسی و سید مصطفی خمینی و برخی دیگر از عالمان شیعی نیز به این برداشت، گرایش داشته و یا قاطعانه آن را برگزیده‌اند.

۵- در مسائل اختلافی شریعت، نمی‌توان از یک نظریه به عنوان «نظریه‌ی قطعی شریعت» یاد کرد و به سایر احتمالات و نظریات، بی‌اعتنائی ورزید. رسیدن به نظریه‌ی علمی و ترجیح قطعی یکی از احتمالات، در گرو منتفی ساختن سایر احتمالات است. به همین خاطر می‌گویند: «اذا جاء الإحتمال، بطل الإستدلال=هرگاه احتمال خلافی پدید آید، استدلال باطل می‌گردد».
۶- وجود احتمال «خلافت بشر به جای غیر خدا» (خواه ملائک ساکن زمین بوده باشند یا جنّیان ساکن زمین و یا جایگزینی موجوداتی مشابه انسان موجود و یا اشاره به جانشینی گروه‌هایی از انسان به جای دیگری، پس از خلقت انسان) هنوز از سوی مدافعان نظریه‌ی رایج در بین شیعیان و برخی عالمان اهل سنت، کاملا منتفی نگردیده است و استدلال تامّی برای انتفای آن ارائه نشده است.
۷- می‌توان به برخی مطالب، برای ترجیح نظریه‌ی غیررایج (جانشین غیر خدا بودن) استناد کرد. این مطالب عبارتند از؛

الف) تردیدی نیست که قرآن به «لسان عربیّ مبین=ز بان عربی آشکار و بدون ابهام» نازل شده است و اگر مقصود خدای سبحان «خلیفة الله» بودن انسان بود، با عباراتی چون؛ «انی جاعل فی الأرض خلیفتی» و یا «انا جعلناک خلیفة الله فی الأرض» آن را بیان می‌کرد. تکرار «خلیفة» که لفظی «نکرة» است و تنوین مخصوص اسماء «نکرة» را باخود دارد (که فارسی آن نیز با «ی» نکره می آید)، نشانگر آن است که در این واقعه، عمدا «موجودی که انسان جانشین وی شده» را معرفی نکرده است.

البته برای کشف موجودی که انسان به جای او در زمین مستقر شده است، باید به سراغ قرائن موجود در تاریخ طبیعت و یا در این آیه و یا مفاد سایر آیات رفت، تا حقیقت آن آشکار شود.

باید پرسید که «چرا در هیچیک از آیات قرآن، مطلبی صریح (که هیچ احتمال دیگری را برنتابد) در مورد جانشینی انسان برای خدا و «خلیفة الله»  بودن او، وجود ندارد؟ چرا به این موضوع تصریح نشده است و بشر را با احتمالات دیگر باقی گذاشته است؟!

ب ) این آیه، تنها آیه‌ای نیست که موضوع «استخلاف بشر» را مطرح کرده است. آیه‌ی «۱۶۵ سوره‌ی انعام» می‌گوید: «وَ هُوَ الَّذی جَعَلَکُمْ خَلائِفَ الْأَرْضِ وَ رَفَعَ بَعْضَکُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ لِیَبْلُوَکُمْ فی‏ ما آتاکُمْ إِنَّ رَبَّکَ سَریعُ الْعِقابِ وَ إِنَّهُ لَغَفُورٌ رَحیمٌ= او کسی است که شما را جانشینان زمین قرار داد و برخی از شما را بر دیگری، برتری داد تا بیازماید شما را در آنچه برای شما مهیا کرد، همانا او بخشنده و صاحب رحمت است».

همین مضمون را در آیاتی دیگر (فاطر/۳۹) می‌بینیم که؛ «هُوَ الَّذی جَعَلَکُمْ خَلائِفَ فِی الْأَرْضِ فَمَنْ کَفَرَ فَعَلَیْهِ کُفْرُهُ …= او کسی است که شما را جانشینانی در زمین قرار داد، پس هرکس حقیقت را انکار کند، به ضرر خودش اقدام کرده است …» و (یونس/۱۴)؛ «ثُمَّ جَعَلْناکُمْ خَلائِفَ فِی الْأَرْضِ مِنْ بَعْدِهِمْ لِنَنْظُرَ کَیْفَ تَعْمَلُونَ=سپس شما را جانشینانی در زمین قرار دادیم، پس از آنان، تا ببینیم چگونه رفتار می‌کنید».

قید «من بعدهم» در آیه‌ی اخیر، کاملا آشکار می‌سازد که معنی واژگانی «خلیفه»، مورد نظر قرآن بوده است. یعنی؛ «جانشین و خلیفه، کسی است که پس از دیگری و به جای او می‌آید».

در بسیاری از آیات دیگر قرآن نیز که به موضوع «استخلاف بشر» پرداخته است، به عبارات مشابهی چون؛ «فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ/ ۵۹ /مریم» و «وَ اذْکُرُوا إِذْ جَعَلَکُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ عادٍ / ۷۴ / اعراف» و «وَ اذْکُرُوا إِذْ جَعَلَکُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوحٍ /الأعراف /۶۹» و «فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ وَرِثُوا الْکِتابَ / الأعراف / ۱۶۹» و … بر می‌خوریم.

آیا بشر پس از خدا، جانشین او در زمین شده است و می خواهد بر جایگاه او تکیه زده و کارهای خدا را پی گیری کند و به جای او تصمیم گیرد؟! آیا تصور «من بعد الله=پس از خدا» برای مومن به خداوند قادر متعال، ممکن است؟! آیا تصورات غیر مستدل انسان های متوسط مبنی بر داشتن جایگاه الهی برای حکومت و تصمیم گیری به جای خداوند علیم حکیم و قادر علی الاطلاق، بدون  حد و مرز و ستاندن جان آدمیان و سلب حقو ق آنان به نام خدا! نشده و نمی شود! آیا معنای معقولی برای «جانشینی حقیقی انسان برای خداوند» می‌توان یافت؟!! مگر (نعوذ بالله) خداوند از کار زمین و زمینیان وامانده و یا غافل شده و یا از آن پس، می‌خواهد دخالتی در امر آن‌ها نکند، تا محتاج گزینش جانشین برای خود شده باشد؟!

می‌توان فهمید که «انسان جانشین موجوداتی بشود که پیش از وی، ساکن زمین بوده‌اند و حیات آن‌ها در زمین از بین رفته و یا شدیدا محدود شده‌اند» (آنگونه که در برخی تفاسیر در مورد ملائکه‌ی ساکن زمین و یا جنّیان ساکن زمین و یا انسان نماهای اولیه آمده است) اما آیا توجیه صحیح و منطقی برای اثبات «جانشینی خدا در زمین» وجود دارد؟!! آیاجز از طریق پذیرش ادعای نابجای برخی یهودیان (ید الله مغلولة=دست خدا در امر زمین بسته شده است)که قرآن آن را بسیار زشت شمرده، باقی می‌ماند؟!! آیا می‌توان مدعی تفسیر صحیح قرآن شد و ادعای نابخردانه ی برخی یهودیان (که قرآن از آنان یاد کرده است) را در این موضوع پذیرفت؟!!

ت) اگر مسأله‌ی جانشینی خدا مطرح بود، چرا ملائکة الله به جای امکان اتفاقات گوارا و خداپسندانه، به اتفاقات و رویکردهای منفی زندگی زمینیان توجه پیدا کردند (که کاملا با وقایع پس از خلقت آدمی و استقرارش در زمین منطبق است)؟ مگر ملائکة، خدا را عامل بروز فساد در زمین و خونریزی (قبل از حضور انسان) می‌دانستند که نسبت به جانشین او، چنین نسبت‌هایی را روا می‌داشتند؟! و اصولا پیش از حضور و خلقت آدمیان «خون چه کسانی در زمین ریخته شده بود؟!».

آیا آنان در مورد رفتار آدمیان، بدون آشنایی و اطلاع از اوضاع زمین و زمینیان، پیشگویی کردند و چرا خدای سبحان به آن‌ها نسبت به این برداشت‌های واقع‌گرایانه، اعتراضی نکرد؟!

تنها چیزی که مورد اعتراض خداوند قرار گرفت، عدم توجه ملائکه به مسائلی بود که از آن‌ها بی خبر بودند. (شاید این تفاوت، ناشی از تفاوت «انسان جایگزین» با موجوداتی بود که قرار بود انسان به جانشینی آنان انتخاب گردد).

مگر جانشینی خدا در زمین، به معنی افساد فی الأرض و خون همنوعان را بر زمین ریختن است و جانشین خدا، مفسد فی الأرض و خونریز است؟!

۸- برخی از مفسران مدافع نظریه‌ی رایج، مدعی شده‌اند که خداوند، پیش از خلقت انسان، به ملائکه خبر داد که؛ «می‌خواهم انسان را بیافرینم. برخی از افراد آن در زمین فساد می‌کنند و خون بیگناهان را می‌ریزند و …». پس از آنکه سخن از «جانشینی خدا برای انسان» به میان آمد، ملائکه پرسیدند: «آیا می‌خواهی مفسدان و خونریزان را به جانشینی برگزینی؟!!» و خداوند فرمود: «من چیزهایی که شما نمی‌دانید را می‌دانم. از میان آنان، افرادی پیدا می‌شوند که جزو انبیاء و صدیقین و شهداء و صالحین‌اند و …».

این ادعاها، مستند معتبری ندارد و صرفا توجیهاتی برای فرار از برخی پرسش‌های بنیان‌شکن، نسبت به نظریه‌ی رایج است.

۹- برخی از مفسران معتقدند که؛ «صرفا حضرت آدم و انبیاء و اولیاء الهی، جانشین خدا در زمین‌اند و این موضوع، در باره‌ی سایر آدمیان مطرح نیست».

صحت این نظریه نیز شدیدا مورد سئوال است. باید پرسید؛

الف) اگر مقصود در «انی جاعل فی الأرض خلیفة»، صرفا حضرت آدم (یا سایر اولیاء الهی) بوده، چرا ملائکة الله معترضانه می‌گویند: «أتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء»؟! آیا حضرت آدم و یا سایر انبیاء و اولیاء، مفسد فی الأرض و خونریز اند؟!!

ب) در صورت انحصار «خلیفة اللهی» به انبیاء و اولیاء الهی، نمی‌توان با استدلال به این آیه، اشرف مخلوقات بودن «نوع انسان» را نتیجه گرفت.

۱۰- پیش از این گفتیم که؛ اصولا جانشینی انسان برای خدا در زمین، وجه معقولی ندارد، مگر آنکه همچون برخی یهودیان، معتقد باشیم که؛ «خداوند، کار زمین را به انسان وانهاده است و خود در آن دخالتی نمی‌کند» (و قالت الیهود ید الله مغلولة، غلت ایدیهم و لعنوا بما قالوا، بل یداه مبسوطتان ینفق کیف یشاء …/ ۶۴ مائدة).

به نظر می‌آید که؛ «تفکر جانشینی انسان برای خدا، ریشه در باور یهودیان دارد» که خداوند رحمان در قرآن، شدیدا از آن ابراز تنفر کرده و این باور «متکبرانه» را موجب و مستحق «لعن=محرومیت از رحمت الهی» دانسته است.

خطر دیگری که ازجانب این رویکرد متوجه آدمیان شده و می شود، ادعاهای واهی افراد متوسط در مورد الهی بودن قدرت و حکومت های خود است که موجب خدعه وفریب متدینان و متشرعان شده و همپیمانی هایی بین برخی عالمان دنیاطلب شرایع و اصحاب قدرت را درپی ذاشته و خسارت های فراوانی برای شرایع و متشرغان درپی داشته است

به گمان من هیچ ادعایی بی مبناتر از ادعتی آنانی نیست  که در این زمانه ادعای حکومت الهی می کنند تا از پاسخگویی به اعمال و تصمیمات بشری خود استنکاف کنند. به بیان دیگر ادعای خکومت دینی از سوی افرادمتوسط ادعایی باطل است.

۱۱- آیات بسیاری در قرآن وجود دارد که واژه ی «خلف= جانشن شدن» و مشتقات آن را استعمال کرده است. عموم آن آیات، مربوط به جایگزینی گروه های بشری و یا غیر بشری، به جای دیگری است.

مثلا نسبت به جایگزینی گروهی از آدمیان به جای گروهی دیگر از آنان، می‌خوانیم؛ «وَعَدَ اللَّهُ الَّذینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الْأَرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ» (النور /۵۵). خداوند به کسانی از شما که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام داده‌اند وعده می‌دهد که قطعاً آنان را حکمران روی زمین خواهد کرد، همان گونه که به پیشینیان آنها خلافت روی زمین را بخشید‪.

در جای دیگر و در ارتباط با امکان جایگزینی ملائکه با گروهی از آدمیان در زمین آمده است؛ «وَ لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْنا مِنْکُمْ مَلائِکَةً فِی الْأَرْضِ یَخْلُفُونَ» (الزخرف /۶۰). و هرگاه بخواهیم به جای شما در زمین فرشتگانی قرار می‌دهیم که جانشین (شما) گردند
۱۲- نتیجه‌ی این بر رسی، نه تنها امکان ترجیح نظریه‌ی رایج در خصوص «خلیفة‌الله بودن انسان» را منتفی می‌سازد، بلکه ترجیح علمی نظریه‌ی مخالف را آشکار می‌گرداند.
نکته دوم: امتیاز شناخت و آگاهی
۱-در آیات ۳۱ تا ۳۳ سوره‌ی بقره آمده است؛ «و علم آدم الأسماء کلها ثم عرضهم على الملائکة فقال أنبئونی بأسماء هؤلاء إن کنتم صادقین//قالوا سبحانک لا علم لنا إلا ما علمتنا إنک أنت العلیم الحکیم// قال یا آدم أنبئهم بأسمائهم فلما أنبأهم بأسمائهم قال ألم أقل لکم إنی أعلم غیب السماوات و الأرض و أعلم ما تبدون و ما کنتم تکتمون» «و خداوند، اسم‌ها را به آدم آموزش داد و سپس آن را به فرشتگان نمود، پس خداوند به فرشتگان گفت: مرا از آن اسم‌ها خبر دهید، اگر در تصور خود صداقت دارید. ملائک گفتند: پاک و منزهی تو، ما را جز آنچه تو ما را به آن آگاه ساختی، دانشی نیست، همانا تو دانا و حکیمی. خداوند گفت: ای آدم، خبر ده آنها را به اسم‌های آنان، پس چون خبر داد به اسمها شان، خداوند به فرشتگان گفت: آیا نگفتم که من می‌دانم پنهانی‌های آسمان و زمین را و می‌دانم آنچه را آشکار می‌سازید و آنچه را پنهان می‌کردید».
 ۲- نظریه‌ی رایج ادعا می‌کند که؛ این آیات، بر مزیّت انسان در داشتن «شناخت و اگاهی» دلالت می‌کند و نشان می‌دهد که غیر از انسان‌، از این فضیلت محروم است.

شیخ طوسی (ره) در تفسیر «التبیان ۱/۱۴۰» به این نکته پرداخته است (و فی هذه الآیة دلیل على شرف العلم من حیث أن الله تعالى لما أراد تشریف آدم اختصه بعلم أبانه به من غیره، و جعل له الفضیلة فیه).

 ۳- چند و چون و چیستی «اسماء» نیز مورد اختلاف مفسران بوده و هست. گروهی آن را «نام همه‌ی پدیده‌های هستی» و برخی آن را «اسم و مسمّای همه‌ی پدیده‌ها» شمرده‌اند و برخی «نام ملائکه» و گروهی «نام فرزندان آدم» و بعضی  «نام انبیاء و اولیاء» را مصداق این آیه دانسته‌اند.

سید مرتضی و شیخ طوسی، برخی نظریات را ارائه کرده و نظریه‌ی «اسم و مسمای همه‌ی پدیده‌ها» را پذیرفته و آن را مورد قبول اکثر مفسران دانسته‌اند (سید مرتضی «رسائل ۱۱۲/۳: «أما قوله تعالى “أنبئونی بأسماء هؤلاء” فعند أکثر أهل العلم وأصحاب التفسیر أن الإشارة بهذه الأسماء إلى جمیع الأجناس من العقلاء و غیرهم. و قال قوم: أراد أسماء الملائکة خاصة. و قال آخرون: أراد أسماء ذریته. و الصواب القول الأول الذی علیه إجماع أهل التفسیر، و الظاهر یشهد به، لقوله تعالى: “و علم آدم الأسماء کلها” …»//شیخ طوسی، التبیان ۱/۱۴۱: «قال قوم عرضت الأسماء دون المسمّیات و قال قوم آخرون: عرضت المسمّیات بها و هو الأقوى»).

 ۴- برتری آدم در آزمایش خاص الهی (شناخت اسماء) نسبت به فرشتگان (برفرض اثبات تعمیم آن از حضرت آدم به همه‌ی فرزندان ایشان) به منزله‌ی اثبات «انحصار شناخت و آگاهی در آدمیان» در باره‌ی همه چیز نیست. تردیدی نمی‌توان کرد که آدمیان، در بسیاری از مسائل و نسبت به بسیاری از پدیده‌های هستی، هیچگونه شناخت تفصیلی از چند و چون آن‌ها ندارند (… وعسی ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم و عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم، والله یعلم و انتم لاتعلمون/ ۲۱۶ بقرة). «چه بسا چیزی را خوش نداشته باشید، حال آن که خیرِ شما در آن است. و یا چیزی را دوست داشته باشید، حال آنکه شرِّ شما در آن است. و خدا می‌داند، و شما نمی‌دانید.»

از طرفی، در متن آیه آمده است که فرشتگان گفتند: «لا علم لنا الا ما علمتنا=ما چیزی جز آنچه تو به ما آموزش داده‌ای، نمی‌دانیم». پس اصل «علم آنان به آنچه خدا به آنان آموزش داده است» در این آیه تأیید شده است.

قرآن کریم در آیه‌ی ۷۶ سوره‌ی یوسف می‌گوید: «… نَرْفَعُ دَرَجاتٍ مَنْ نَشاءُ وَ فَوْقَ کُلِّ ذی عِلْمٍ عَلیمٌ=هرکه را بخواهیم، به درجاتی بالا می‌بریم، و برتر ازهر دانشمندی، دانشمند دیگری وجود دارد». و در جایی دیگر تصریح کرده است که؛ «و ما اوتیتم من العلم الا قلیلا= جز اندکی از علم، به شما آدمیان داده نشده است» و این با تفسیر «علّم آدم الأسماء کلها» به علم آدمی به جمیع اسماء و مسمیات، اساسا ناسازگار است.

بنا بر این، در صحنه‌ی علم و آگاهی و شناخت، دست بالای دست بسیار است. پس آدمی را نشاید که به خود غرّه گردد و دانش نسبی خود را سبب «برتری مطلق» خود بر سایر مخلوقات بداند.

 

۵- در همین داستان، فرشتگان نسبت به آینده‌ی بشر پیشگویی کردند که؛ «خون می‌ریزد و فساد در زمین می‌کند». این پیشگویی مطابق با واقع از سوی ایشان، نشانگر «شناخت و آگاهی» آنان از پدیده‌ای بنام «انسان» بود. خواه این علم از طرف خداوند به آنان داده شده باشد یا خود نسبت به آن واقف بوده باشند.

در روایات معتبره، تصریح شده است که؛ «فرشتگان، بخاطر آگاهی فراوان از حقایق هستی، به قرب حق تعالی رسیده‌اند». ظاهرا «ابلیس» نیز بخاطر آگاهی‌های بی‌شمار، جزء مقربان بوده است. البته آنگاه که دانش خود را در مسیر «خود برتر بینی» قرار داد، از درگاه الهی رانده شد!!

۶- در مورد خطاب خداوند به فرشتگان که می‌گوید؛ «و ماکنتم تکتمون=و آنچه را پنهان می‌کردید» بحث‌هایی مطرح شده است که؛ آیا فرشتگان نیز دچار کبر و غروری مخفی بودند و خداوند، آن را مورد تذکر قرار‌داده است؟!

معمولا امور ناشایست از نوع «خطا یا جرم» را پنهان می‌کنند. آیا فرشتگان معصوم نیستند؟! آیا آنان نیز چون ابلیس و بسیاری از آدمیان، خطاکار و یا گناهکار‌اند؟

۷- نظریه‌ی رایج در میان شیعیان، بر «عصمت ملائک» گواهی می‌دهد. استدلال قرآنی آنان نیز عبارت است از؛ «… لایعصون الله ما امرهم و هم بأمره یعملون= خدای را در مورد دستوراتش معصیت نمی‌کنند (سر نمی‌پیچند) و به فرمان او رفتار می‌کنند» (تحریم /۶).
۸- گروهی از مفسران و فقهای شیعه، در خصوص «عصمت» همه‌ی ملائک، تردید داشته و یا آن را صریحا مردود دانسته و این باور را به «بسیاری از مفسران و عالمان شریعت» نسبت داده‌اند. شیخ طوسی و سید مرتضی و مقدس اردبیلی از جمله‌ی این افراد اند: (و لیس جمیع الملائکة معصومین، بل نقطع على أن الرسل منهم کذلک و الباقی یجوز علیهم الخطأ، و هو مذهب کثیر من المفسرین و العلماء/ شیخ طوسی، الرسائل العشر/ ۳۲۸٫ و لم یثبت کون کل ملک معصوما الله یعلم/ محقق أردبیلی، زبدة البیان /۳۵۱٫ … و لیس إذا علمنا على طریق الجملة أن الملائکة لا تتعلق شهواتهم بالأکل و الشرب و الجماع، فیکونوا ملتذین و آملین بما یرجع إلى هذه الأمور، أحطنا علما بسائر ما یلتذون و یأملون معه من ضروب المدرکات و لا یسع التکلیف من أن یکونوا ممن یلتذ و یألم ببعض ما یدرکونه، و لولا ذلک لما استحقوا ثوابا و لا کانوا مکلفین./ رسائل المرتضى ۱ /۱۱۰).
 ۹- در مورد آیه‌ی ۶ سوره‌ی تحریم، شیخ طوسی (ره) می‌گوید: «این آیه در مورد “خزانه داران آتش” است. اثبات عصمت این گروه از ملائک، به منزله‌ی اثبات عصمت همه‌ی ملائک نیست» (إن قوله: “لایعصون الله ما أمرهم” صفة لخزنة النیران، لا جمیع الملائکة، یدل على ذلک قوله: “یا آیها الذین آمنوا قوا أنفسکم و أهلیکم نارا وقودها الناس والحجارة علیها ملائکة غلاظ شداد لا یعصون الله ما أمرهم و یفعلون ما یؤمرون” و لیس إذا کان هؤلاء معصومین وجب ذلک فی جمیعهم// التبیان ۱/۱۵۲).
 ۱۰- در کتاب «تفسیر الآلوسی ۱ /۲۳۰» آمده است؛ «و کون الملائکة لایستکبرون، و هو [ابلیس] قد استکبر لایضر، إما لأن من الملائکة من لیس بمعصوم و إن کان الغالب فیهم العصمة، على العکس منا و فی “عقیدة أبی المعین النسفی” ما یؤید ذلک».
 ۱۱- لازمه‌ی این رویکرد نظری، نسبت به فرشتگان، دارای اراده و اختیار دانستن آنان (همچون نوع انسان) است. بنابراین، نوع فرشتگان نیز همچون آدمیان، دارای اختیار و اراده‌اند و لازمه‌ی تکلیف، علم و آگاهی و اختیار است.
پایان قسمت اول