- شریعت عقلانی – احمد قابل - http://www.ghabel.net/shariat -

سخنرانی در عاشورا / ۱۳۸۱ اصفهان – بخش ۳

Posted By احمد قابل On اسفند ۲۹, ۱۳۸۴ @ ۱۲:۳۶ ب.ظ In سخنرانی ها | 1 Comment

اکنون وارد جریان تاریخ بعد از معاویه می شویم که آنرازیاد شنیده اید . هنگامی که معاویه از دنیا می رود  اولین تصمیم گیری او در رابطه باحسین بن علی (ع) « گرفتن بیعت یا جان حسین » است .

حسین بن علی هنگامی که کنار قبر پیغمبر با عبدالله بن زبیر نشستهاست ( همان عبدالله بن زبیر که در جنگ جمل اساس فتنه بود ، میبینید حالا کنار هم نشسته اند و کاری به گذشته ندارند و حالا که چراغ آن فتنه خاموش شده، دیگر باید با هم برادر وارزندگی کنند نه اینکه اشتباهات همدیگر را دائم در نظر آورندوتا روز قیامت قهر باشند. ما اگر بعضی از رفتارهای فرد خاصی را نپسندیم می خواهیمبرای همیشه با او قهر کنیم . همان عبدالله بن زبیر که طلحه و زبیر را اغوا می کردو آنها را تحریک می کرد که در جنگ بایستند و نمی گذاشت کلام حضرت امیر در آنها اثر کند ،حالا با حسین بن علی کنار هم نشسته اند ) پیکی از دارالاماره می آید و می گوید امیر شما را فرا خوانده و هر دو را احضار کرده است( زیرا عبدالله بن زبیر نیز یکی از شخصیتهای مورد توجهزمان خودش بود و در جریان مکه نیز که پس از واقعه ی کربلا واقع می شود ، او و یارانش نیز سرکوب می شوند و این توجه خاص به او ، گواه مرتبه بالای اجتماعی عبداللهبن زبیر است ) . عبدالله بن زبیر سرش را نزدیک میآورد و به امام (ع) می گوید : چه شده است که اینهاما را احضار کرده اند ؟ امام حسین حدس می زند و می گوید : گمان می کنم که بزرگ اینهامرده است . یعنی امام حسین وقتی وارد دارالاماره می شود ، متوجه می شود که معاویه مرده است و امیر مدینه می گوید : به من دستور داده اند که از شما بیعت بگیرم .امام (ع)  می گوید : حتماً بیعت ما برای حاکمان خیلی مهم است . چرااز بقیه دعوت نکرده اید؟ یقیناً بیعت ما ، بیعت سایر مردم را نیز به دنبال خواهد داشت. می گوید : بیعت در خفا که ارزش ندارد ، بگذارید در جمع مردم و علنی باشد . ماهم باید نسبت به آن ،فکر کنیم و اندیشه کنیم .

نهایتاً هنگامی که از مدینه حرکت می کند ، این آیه راتلاوت می کند ؛ « فخرج منها خائفاً یترقب = از شهر خارج شد در حالی که نگران بود و به عواقب مسأله می اندیشید » .

این آیه را تلاوت می کند که بیانگر انگیزه ی اصلی امام (ع) برای خروج خود و اهل و عیالش از مدینه است . من کاری بهنقل هایی که می گویند : سرقبر پیامبر و هنگام وداع ، چه سخنانی فرمود ( که خیلی از آن نقل ها اعتباری ندارد و اعتنایی بهآنها نمی توان کرد ) ندارم . ولی می توان به کتاب شهید جاوید ، که کاری تحقیقی در تاریخ عاشورا است ، مراجعه کرد و استناد آننقل ها را به جهت تاریخی و روایی بررسی کرد . هر چند که نمی خواهم بگویم همه یآن نتایجی را که ایشان ( صاحب کتاب شهید جاوید ) گرفته است می پذیرم، ولی از نظر تاریخی ، تحقیق خوبی کرده است  .

ابوعبدالله (ع) وقتی خارج می شود ، یک وصیت نامه ی مکتوب هم دارد که آن را به دست برادرش محمد حنفیهمی دهد که در آن آمده است ؛ « انی لم اخرج أشراً و لا بطرا و لا مفسداً و لا ظالما ، ارید أن آمر بالمعروفو انهی عن المنکروأسیر بسیرة جدی و ابی علی بن ابیطالب ، فمنقبلنی بقبول الحق ، فالله اولی بالحق و من ردّعلیّ هذا ، اصبر  حتی یحکم الله بینی و بین القوم بالحق و هو خیر الحاکمین .

یعنی اگر قسمت آخر وصیت نامه نبود ، شاید میتوانستیم « انی لم اخرج » را به معنی قیام ترجمه کنیم و بگوییم : مقصود امام (ع) این بود که؛ من میخواهم شمشیر برادرم و قیام کنم علیه کسانی که جامعه را به فساد کشیده اند . می خواهمبروم امر به معروف کنمقیام کنماصلاح کنم و آن هم امر به معروف از نوع مرحلهسوم( که اقدام عملی است ) که آقایان می گویند ، ولی وقتی انتهای وصیت نامه را نگاه می کنیم ، می بینیم که حسین بن علی (ع) مخاطب خویش را مخیر می گذارد .

در کتاب « تحف العقول » خطبه بلندی است از  امام حسین (ع) که در « مکه و منی » مطرح کرده استو خطاب به « علمای دین » است .در آن خطبه ی سراسر توبیخ نسبت به علمای دین ، در مورد امر به معروف می گوید :« دعاء الی الاسلام » امر به معروف ، دعوت بهاسلام است .

اگر امر به معروف یعنی دعوت ، کسی که دیگران را دعوت می کند که شمشیرنمی کشد . آیا با شمشیر دعوت می کنند؟ خیر ، با خواهش و احترام دعوت می کنند.

پیغمبر اسلامهنگامی که مردم را به اسلام دعوت می کرد با شمشیر بود؟ حالا آنهایی که می گویند : ماجهاد ابتدایی داریم ، خودشان باید جواب بدهند . ما که معتقدیم جهاد ابتدائی نداریم ( جز با حضور معصوم (ع) یا اجماع عقلای جهان در حال حاضر ) معتقدیم که دعوت به شمشیر نداریم . این که در اسلام ، جهاد ابتدائی نداریم را فقیه عالیقدر ( آیة الله منتظری ) هم گفته اند و اخیراً نیز در نوشته هایشان آمده است و بعضی دیگر از علما نیز گفته اند که در زندگی پیامبر (ص) هر چه داشته ایم « جهاد دفاعی » بودهاست .

ما اگر اینها را کنار هم بگذاریم ، معلوم می شود که حسین بن علی (ع) می گوید : من دعوتم را و حرفم را (امر به معروف ) می گویم . آن چیزهایی که بد است و زشت شمرده می شود و آن چیزهایی کهخیر است را می گویم ، ولی مردم مخیر هستند که بپذیرند یا نه . ( فمن قبلنی بقبول الحق … ) اگرکسی پذیرفت که این حرفهای من عین گفته های حق تعالی است و عین حق است ، به مفاد آن عمل می کند و هر کس هم قبول نکند (فمن ردّ علیّ هذا ) هر کس نیز حرف من را رد کند و قبولنکند ( اصبر حتی یحکم الله بینی و بین القوم بالحق … ) صبر می کنم . تحمیل نمی کنم که باید حرف من را بپذیرید . اصلاً در قاموس دین این  گونه نیست که چیزی را به دیگران تحمیل کنند .

پیغمبر این گونه رفتار می کرد، امیرالمؤمنین این گونه بود ، امام حسن مجتبی اینجوری بود و امامحسین نیز به آنان تأسی می کرد که عقیده ی خویش را به کسی تحمیل نکند .این ها الگوی ما در تعیین مصادیق صحیح رفتاری از منظر شریعت اسلامی هستند و رفتارشان برای ما حجت است . ما چه کار داریم که دیگران چه روشیداشته اند .دیگرانکه رفتارشان برای ماحجت نیست .

در قرآن هم می گوید : « لا اکراه فی الدین » مگر می شود که کسی یکچیزی را حق بپندارد و دین بشمارد و با بهره گیری از زور ،  بخواهد که مردم آنرا بفهمند و به آن عمل کنند . برفرض که مردم بهزور شمشیر آمدند و نماز خواندند ، این چه نمازی است و چه ارزشی دارد ؟ نماز را نمی شود بابخشنامه بهمردم تحمیل کرد . مسائل دین را باید بگذاریم که فرد با دلدادگی به سراغش بیاید.  

البته بعضی از مسائل اجتماعی است که تبدیل می شود به قانون وقرارداد اجتماعی که الزامات قانونی را هم در پی دارد ، مانند قراردادهایاجتماعی و قوانین عرفی .مثلا در قانون آمده است که مقررات راهنمایی و رانندگی باید مراعات گردد . هرکس از چراغ خطر عبور کند ، جریمه اش می کنند . فرق هم نمی کند که قبولداشته باشد یا قبول نداشته باشد . وقتی قرارداد اجتماعی شد اینجوری است . احکام اجتماعیاسلام هم همینطور است . وقتی تبدیل شد به قرارداد اجتماعی و مردم پذیرفتند و تبدیل شدبه قانون ، مانند قانون اساسی و قوانین دیگر و اکثریت مردم آن را تأیید و تصویب کردند ( مستقیم یا غیر مستقیم و توسط نمایندگان خویش ) ، باید همه ی شهروندان آن را بپذیرند وگرنه کیفر های تعیین شده در قوانین را در باره ی او اعمال می کنند . زورهم هست . همه جای عالم هم همینجوری است . قراردادهای اجتماعی ،بدون پشتوانهاجرایی قدرتمند ، قابل تحقق نیست .

اما مسائل صرفاً اعتقادی ،  اصلاً با زور محقق نمی شود و اگر بشود ،دینی نیست. مثلاً فرد به زور و بخاطر ترس از قدرت یا جلب توجه صاحبان قدرت ، نماز بخواند . این که دین نمی شود. آننماز را نخواند بهتر است .

خوب امام حسین از مدینه می آید به مکه . در آنجا هم گفته های خود را تکرار می کند  . امر به معروف را مطرحمی کند و رسماً می گوید : « اللهم انک تعلم انّه لم یکن منّا منافسة فی سلطان و لا التماس شیئ من فضول الحطام ، و لکن لنردّ ( لنری ) المعالم من دینک و نظهر الإصلاح فی بلادک فیأمن المظلومون من عبادک » .

 خدایا هر کس نداند تو گواهی و دلحسین و درون حسین را می دانی ، ما اصلاً برای رقابت در کسب قدرت تلاش نمی کنیم که ماحکومت کنیم . ما برای اینکه به جای یزید بنشینیم تلاش نمی کنیم . ما دنبال مطاع بودن و پیروی مردم از خویش ،نیستیم . ( حکومت دنیا اگر ارزش داشته باشد ، امیر المؤمنین نباید بگوید که مانند لنگه کفش کهنهای است برای من ، یا مانند آبی که هنگام عطسه بز از بینی او خارج می شود ،یعنی اینقدر کمارزش است که مثل کفش وصله شده ای است . اینقدر تحقیر نمی کرد) . حکومت از منظر ائمه ی هدی هروقت مورد ارزش واقع میشود به این خاطر است که حق بوسیله او اجرا می شود . این را همه قبول دارند . همه آقایاناعتراف دارند . فقط هنگامی که ( برخی علماء ) در مقام اجرا ، به قدرت رسیدند ، یک مقداری اشتباه کردند وگرنهبروید کتابهایشان را قبل از به حکومت رسیدن بخوانید ، همه ی علما این را گفته اند که اگرحکومت برای علی بن ابی طالب اصل بود ، معنا نداشت که تعارف کند ، آن هم در وقتی که مردم بعداز قتل عثمان آمدند و برای قبول خلافت اصرار ورزیدند .گفت : نه ، بروید یک نفر دیگر را پیدا کنید . اگر واقعاً حکومتموضوعیت داشت ، آیا علی (ع)تعارف می کرد ؟! مگر علی حق تعارف داشت ؟!!

در اینگونه موارد، چون زمینه ای نمی بیند . چرا علی (ع) که میگوید : آماده شوید برای جنگ ، مردم گوش نمی هند ؟ علی وقتی باید حاکم باشد که حرفش مطاع باشدو از جانب مردم به رهبری و ولایت رسیده باشد . اداره مملکت بر اساس احکام خدا است ، ولیوقتیکه نشود احکام خدا را اجرا کرد ، برای علی چه فایده ای دارد ؟

مگر کسی شهوت قدرت دارد ؟ مگر « تنافس فی سلطان » داریم؟ باید این وضعیت فاسد اصلاح شود ، اگر مردم به این نتیجه رسیدند که وضعیت اصلاح شدنینیست ، ممکن است تصمیم دیگری بگیرند.

امام حسین (ع) علمای سایر مناطق را مورد انتقادقراردادند که شما وظیفه خود را انجام ندادید ، دشمن را برمردم مسلط کردید . عامل تسلط ظلمهبر مردم ، شما بودید. یک عده مردم « عبدذلیل » حاکمیت شدند و عده دیگر « در تأمین معیشت خود ناتوان » گردیدند . ( … فأسلمتم الضعفاء فی ایدیهم ، فمن بین مستعبد مقهور ، و مستضعف علی معیشته مغلوب … ).

علت خروج امام حسین (ع) از مکه ، این بود که حاکمان « توطئه قتل » او را مطرح کردند . بیان خود سیدالشهدا این است که ؛ « من تصمیم گرفته ام در مکه اقامت گزینم و برای همیشه بمانم ، اگر بدانم مردم مرا دوستدارند و به عنوان یک شهروند مرا میپذیرند و به سخنانم گوش می دهند و در حفظ امنیت من و خانواده ام یاری ام می کنند ، اما اگربخواهند مرا به خذلان بکشانند و به پستی دعوت کنند ، بازهم جای دیگری می روم که مقصودمبرآورده شود » . ( فانی مستوطن هذا الحرم و مقیم فیه ابدا، ما رأیت اهله یحبونی و ینصرونی ، فاذا هم خذلونی ، استبدلت بهم غیرهم … / مقتل خوارزمی ۱/۱۹ ) .

در جواب محمد حنفیه ( برادرش ) که او را توصیه می کند ، می گوید : « من بهمکه می روم که در آنجا امنیت داشته باشم . اگر در آنجا هم  امنیت نداشتم ، به دره ها می روم یا درصحرا و بیابان زندگی می کنم تا ببینم چه پیش می آید » ( انی اقصد مکة ، فإن کانت بی امن ، اقمت بها و الا لحقت بالشعاب و الرمال ، حتی انظر ما یکون . / ینابیع المودة / ۴۰۲ )

در مکه نیز تهدید به قتل می شود . با خبر می شود که گروهی را برای « ترور » او به مکه فرستاده اند . بنا بر این پس از چهار ماه و اندی از مکه نیز خارج می شود . هنگامیکه می گویند : چرا از مکهخارج می شوی ؟ ( البته در آن موقع نامه ها و فرستادگان مردم کوفه آمده بودند . کوفیانگفتند تو بیا دررأس جامعه ی کوفه قرار بگیر ، ما حمایتت می کنیم . البته عده ای گفتند : « اینها پدر و برادرترا نیز حمایت نکردند و به تو هم وفا نخواهند کرد » . او با احتساب همه ی این احتمالات حرکت کرد . البته با این دید که تنها جایی کهاحتمال حمایت وجود دارد ، کوفه ای است که اکثریت مردم و قبایل ساکن در آن ، از امام دعوت کرده و قول حمایت و حفظ امنیت اورا داده اند . شاید این دفعه ، مردم کوفه راست بگویند ، در حالیکه در هیچ جایدیگر ، این احتمال وجود ندارد .

یعنی با گزینش کوفه ، امکان کشته شدن و سالم ماندن ، هردو وجود دارد ولی در غیر کوفه ، خطر کشته شدن بیش از سالم ماندن است ، پس عاقلانه تر این است که به جایی برود که خطر کمتر باشد )البته استدلال امام (ع) برای رفتن، نامه های کوفیان و وعده های آنان نیست . بلکه می گوید « اگر یک وجب بیرون از حرم امن الهی کشته شوم ، برای منگواراتر است تا اینکه در درون حرم کشته شوم ، چرا که در این صورت ، حرم امن الهی بخاطر من مورد تعرض قرار نمی گیرد » ( والله لإن اقتل خارجا منها بشبر احبّ الیّ من ان اقتل داخلا منها بشبر . /تاریخ طبری ۳/ ۲۹۵ ). یعنیاگر مرا در این حریم امن بکشند ، دیگر کسی در این حرم ، احساس امنیت نمی کند و خواهند گفت که این حرم امن الهی  نیست.

ایننمایانگر آن است که چقدر دلش برای دین خدا می سوزد . حاضر است همه هستی اش را فدا کنداما ذره ای از دین را فدای خود و منافع خود نکند .

او می گوید قسم به خدا اگر درسوراخ بعضی از این حشرات خودم را مخفی کنم اینها مرا خواهند جست و تا حاجتشانبرآورده نشود دست برنمی دارند. همان طور که یهودیان عهد خود را در این مورد که شنبه ها متعرض ماهی ها نشوند را شکستند ، اینها عهد خود را با رسول خدا می شکنند ، با اینکه رسولخدا فرمود : « من هیچ چیز نمی خواهم جز مودت خویشاوندانم » ( و ایم الله ، لو کنت فی حجر هامة من هذه الهوامّ لإستخرجونی حتی یقضوا فیّ حاجتهم . والله لیعتدنّ علیّ کما اعتدت الیهود فی السبت ).

بنابر این من باید جایی بروم کهاینها دستشان به من نرسد . اگر در مکه کشته نشوم بهتر است از اینکه در بیابان کشتهشوم .

همین ها شاهد بر این است که ایشان متوجه احتمالات بوده و خطر جدی نا امنی و کشته شدن را احساس می کرده است . این سخنان پس از دعوت کوفیان و ارسال مسلم بن عقیل به کوفه بوده است و نشان می دهد که امام (ع) امید زیادی به وعده های کوفیان ندارد و به آن دل نبسته است ، ولی برای فرد یا جمع سرگردانی که هیچ پناهگاه امنی سراغ ندارند ، آیا جایی مطمئن تر از احتمال اندک باقی مانده نسبت به وفاداری کوفیان باقی می ماند ؟ آیا اگر امام ، گزینه ی کوفه را عملا آزمایش نمی کرد و کشته می شد ، از سوی آنانی که دلسوزانه او را نصیحت می کردند که به کوفیان اعتماد نکند ، مورد ملامت قرار نمی گرفت ؟ همانان ، در فردای فاجعه ، مدعی نمی شدند که اگر به کوفه می رفت ، ممکن بود در امان بماند ؟

درمقتل خوارزمی و در بحار نقل شده است که امام حسین (ع) در سخنی تاریخی ، فرموده است : « بنی امیه ، مال مرا غصب کردند ، صبر کردم . آبروی مرامورد تعرض قرار داده و شتم کردند و ناسزا گفتند و بدگویی کردند ، صبر کردم . ولی وقتی قصد جان مرا کردند ، از دستشانفرار کردم . آیا کار بدی کردم ؟ اینقدر دفاع که حق هر موجودی است ولی قسم به خدا من رارها نمی کنند . به خدا قسم فئه ی باغیه مرا به قتل خواهند رساند ( إنّ بنی امیة اخذوا مالی فصبرت و شتموا عرضی فصبرت و طلبوا دمی فهربت . وایم الله یا ابا هرة ، لتقتلنی الفئة الباغیة … / مقتل خوارزمی ۱/۲۲۶ . بحارالأنوار ۴۴ / ۳۶۸ ) .

ادامه دارد …


Article printed from شریعت عقلانی – احمد قابل: http://www.ghabel.net/shariat

URL to article: http://www.ghabel.net/shariat/1384/12/29/472

مطالب مورد نظر متعلق به سایت شخصی احمد قابل بوده و برداشت و استفاده از این مطالب با ذکر منبع بلا مانع است